از راههاي دور بايد بيايد بادي گرد
زني با صورتي گرد
تا اكنون كه خستگي ها خسته اند
رد او روي كدام روح راه مي رود دور
شايد از كجا بگويم سايه دستم روي كاغذ
و پشت سر سايه ام مي دوم
او هميشه از باد مي ترسيد و من از مرگ در آب
آب ام را باد برد به انتهاي همان اول
و اولم را آب برده بود برد
مرگ من به حتمن
ساده تر از زندگي من است
اين من استم ايستاده در سطري از يك ملودي
در سرزمين تن ها تنها تنهايي مي رويد
هميشه شك كرده ام به اين خاك
كه چقدر براي خاكسپاري مرده اي عجله مي كنند
و براي زنده بودن ما چقدر عجله نكردند
از مردمم بزنيد بيرون مردمك ها به خياباني كه
كوچه مي شود و من هر روز تر كوچك مي شوم شدم
من شدم تو هنوز نشده اي
خوابي يكباره در خوابي به همين مناسبت
از انتهاي تنبل يك كدو يك گلابي يك ذهن
من خدايم را گم كرده ام همين حوالي
حالا از اين كبوتر كمترم اگر پرم را بپرم
از فيروزه اي اين گنبد
تا آن راههاي دور زياد كم مانده است
تا رسيدن سواري از ناف من به راه افتاده است از اسب
در فرصتي كوتاه تر نبود تا تو پيراهن ژاپني ات را بپوشي
آن پيراهن نوش جانت جانت كجاست
كجاي پيراهنت كبود شده است
كجاي اين متن كبود بود
از مجموعه در دست چاپ مرثیه های موسمی