داستانی نه تازه
برای هوشنگ چالنگی
رفتی رفت
چرا كه من
چندباره او را دیدم
كه روی دستهایش راه می رفت
و پاهایش در فضا رها بودند
گفتم : چرا اینگونه می روی؟
گفت : وارونه دیدن تو
و اینكه زمین سقف آسمان است
تا مردگان عبور كرده اند از سوراخهای جهان
اینگونه درختان ریشه هایی رها هستند
آن روز رفت
با همان دستها
طوری كه دست از پا نمی شناخت
چاپ شده در کتاب هوای هرات و شماره ۱۲ نوشتا
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر ۱۳۸۸ ساعت 23:15 توسط علی الفتی
|