به روایت دوربین روسی

مجموعه داستان «به روایت دوربین روسی» منتشر شد.




این مجموعه داستان در 88 صفحه حاوی 11 داستان کوتاه و نیمه بلند است. «به روایت دوربین روسی» چهارمین اثر و اولین مجموعه داستان من است نشر این کتاب توسط انتشارات بوتیمار در شهر مشهد وحاصل حمایت مادی ومعنوی دوست خوبم آقای حسین فاضلی  می باشد

به زودی در کتابفروشی های سراسر کشور پخش می گردد علاقمندان در استان کرمانشاه می توانند از مراکز فروش کتاب گه رمه شین که در پایین آمده است تهیه نمایند /بی شک منتظر نظرات ارزنده شما هستم  

مجموعه داستان من چاپ شد «به روایت دوربین روسی»

داستانی از مجموعه


مهمان زرد

دست هاي عجيبي همراه اش بود

مي گفت شب ها در انتهاي يك ترانه قديمي مي خوابد

و يك خنده زرد بعد از چند سانتي متر و ثانيه.

صبح چهارشنبه از تاقچه افتاده بود پايين و اصلن نمي توانست روز خوبي باشد. 

جاده عمدن دست انداز داشت و سرعت گير كرده بود داخل  جدول هاي كنار خيابان.

اتفاقن روزنامه ها هم آن روزها جدول نداشتند و آگهي مزايده يي مربوط به يک شركت ورشكسته در آن ها چاپ شده بود.

تا اين كه صبح چهار شنبه با سر شكسته آمد وسط هفته آينده و هرچه از دهان اش درآمد نثار روزهاي نيامده كرد.

ظهر هم كاملن كفرش درآمده بود كه اصلن نمي شود با اين صبح كاركرد. - البته اين مشكل غيرقابل پيش بيني بود كسي فكر نمي كرد صبح اول صبح اين اتفاق برايش بيفتد -

ترانه ی قديمي هم شده بود آتش بيار معركه كه اين مهمان زرد شورش را درآورده و تا لنگ ظهر مي خوابد.

- مهمان زرد اين اواخر كاملن به هم ريخته بود عين كلمات به هم ريخته؛ البته قرص هاي آرام بخش مي توانستند توجيه مناسبي براي حالات اش باشند 

كسي از دست هايش حرفي نمي زد...

روزچهارشنبه بود، قبل از آمدن كاركنان شيفت بعدي اپراتورهاي  دفتر فني سايه ی يك نفر را ديده بودند كه داخل سرويس هاي بهداشتي سرگرم كندن دست هايش بوده است.

دست هايش كاملن كهنه شده بودند.
- من قبلن می خواستم بگويم كه اين دست ها نمي توانند برايش دست هاي موفقي باشند ولي رفتار عجيب او مانع من می شد 

 

تا غروب چند صفحه يي مانده بود كه مهمان زرد با دست هاي كاملن برهنه اش به كار ادامه مي داد...
- خيلي شرم آور بود؛ دست هايي با لباس زير در يك شركت كاملن خصوصي ! 

شركت داشت كم كم ورشكسته مي شد،

مهمان زرد با همان وضعيت و پوشش با تمام بچه ها خداحافظي كرد

و رفت اطراف شهر، در انتهاي ترانه قديمي گرفت خوابيد.

...

ترانه شروع كردن به خواندن چند بيت عرفاني از شيخ احمد جامي

...

کولی دریایی

كولي دريايي

 


نشست روي تخت فلزي كنار جوي آب سردي كه از طاقبستان مي آمد
هوا خيلي گرم شده بود يك لحظه ياد دوستان شاعرم در جنوب افتادم اين تابستان لعنتي در اين ييلاق اينگونه  آدم از گرما كلافه مي شودآنجا ديگر چه قيامتي به پاست ؟  خرما پزان !
اول خواستم كمي سر به سرش بگذارم يا كاملا از سر بازش كنم كه نخواستم  چون عجيب ترين زني بود كه در تمام عمرم ديده بودم انگارمدتهاي طولاني وجاهاي مختلفي با هم بوده ايم كجا؟  نمي دانم .
دست راستم را گرفت   گفت:
برادر اسمت چيه ؟ گفتم :علي
: علي آقا اسمت عليه - علي يارت باشه بگو يا علي           . . . . يا علي
: علي آقا چند مدتيه هي برات بد مياد
:علي آقا سفري در پيش داري ولي عجولي
:علي آقا مادر ودختري چند ساله اذيتت مي كنن
:علي آقا طلسم شدي
:غم سنگيني رودلته  كه علي يارت باشه
چشمهاي من بدجوري گره خورده بود در چشمهاي زن عجيب
نمي دانم كجا اورا ديده بودم  خيلي شبيه دانشجويي بود كه هنگام ماموريت در فرودگاه يزد ديده بودم وشايد هم شبيه داستان ممتد زني كه هرشب مادرم برايم تعريف مي كرد ومن تاصبح به اميد يك شب ديگر آرام مي خوابيدم زن توي قصه خصوصيات خاصي داشت مثلا مطلقا حرف نمي زد فقط راه مي رفت اينجابود كه نمي توانستم دقيقا اين زن را با او يكي بدانم  معصوميت عجيبي وجود زن را گرفته بود خيلي دوست داشتم با او حرف بزنم تابه مسائل مهمتري از او پي ببرم
وقت من تمام شده بود خداحافظي غمگيني كرد ورفت
به يكي از كارگران باغ گفتم اين زنها شبها كجا  مي خوابند گفت در مهمانخانه ي جنب ترمينال قديم تهران مهمانخانه ي فيليپ  ارمني
شب رفتم آنجا ولي فيليپ گفت چنين زني با اين مشخصات را نمي شناسد
خيلي عجيب بود اين جا تنها پاتوق وقديمي ترين جايي است كه زنان دوره گرد طي ساليان به اينجا آمده اند
چند روز پشت سر هم به باغ رفتم ولي از او خبري نبود
از تك تك زناني كه از شيراز آمده بودند پرس وجو كردم ولي هيچ كس اورا نمي شناخت

حالا با گذشت اين همه سال به اين نتيجه رسيده ام كه او اصلا وجود نداشته است وهرشب به خيال اينكه  او هميشه وهر جا مي تواند باشد سراغ داستانهاي مادرم مي روم ودر ذهنم تمام حرفهاي مادرم را به خاطر مي آورم كه پراز تصاوير زناني است    كه هريك  ازآنان مي تواند جاي او باشد0

 

آنوبانی نی

آنوباني ني

 

همه مردم دنيا پدرم را مي شناسند  او يك بناست
وقتي به خانه مي آيد  مي تواني از چهره اش ميزان كار كردن آن روزش را بفهمي از بروز  خطوط عجيبي كه  در چهره اش نهفته است
امروز عصر خانه اي را چند بار ساخته بود ولي هربار فرو مي ريخته وباز مي بايست  از اول همه چيز را مي ساخت  تا آخرش با هزار فوت وفن سرپا نگهش داشته بود

مي گفت : بايد شب عيدي خانه را تحويل مي داديم تا نامش در ليست خانه هاي امسال ودر دفاتر شهرداري ثبت مي شد

خانه خيلي خسته بود اصلا طاقت ساخته شدن هم نداشت
پدرم چند بار خواسته بود از عصبانيت پرتش كند وسط خيابان ولي دقيقا همان لحظه شيطان نياز به لعنت داشت
شب كه شهر خوابيده بود رفتم سري به خانه زدم تاببينم اين قشقرقي  كه امروز راه انداخته  است از كجا آب مي خورد
سر خيابان كه رسيدم از دور پيدا بود  خانه به شكل غم انگيزي ايستاده بود وجايي براي آب خوردن هم وجود نداشت
رفتم داخل كاملامشخص  بود تازه ساخته شده است بوي گچ خيس وآجرهاي چيده شده ي تاق خانه را از بيرون متمايز مي كرد  ياد گرمابه هاي قديم افتادم بخار آب وتن هاي خال كوبي شده وبوي روشور هايي كه از تركيب گچ و مغز گاو ساخته مي شوند
انگار هزار نفر اينجا خودشان را كيسه كشيده بودند تا اينكه سر از جايي در آوردم وواقعيتي كه تاريخ اش غير قابل باور است
افرادي در دالانهابه شدت  مشغول كار بودند زن ومرد وكودكاني كه در آوردن مصالح كمك مي كردند روبروي درب يكي از ورودي ها نقش آنوباني ني حك شده بود فورا حدس زدم اين مردم متعلق به قوم لولوبي ها هستندباسر وصورت كاملا پوشيده از گرد وخاك وكاملا عصباني
ظاهر اين مردم شبيه كتيبه اي بود كه در وسط كوه ميانكل در اطراف خرابه هاي شهرحلوان  در حياط مدرسه واقع شده است
خانه حالش خيلي خراب بود واصلا سرپا نمي گرفت مي گفت فقط به خاطر پدرت مقاومت مي كنم چون اصلا حوصله غرولندهاي اورا ندارم وگرنه من از ساختمان بودن فقط يك ظاهر خوب دارم درون من را لايه هاي عجيبي گرفته است كه در دوره هاي مختلف مورد بررسي قرار  خواهد گرفت 
   از امشب تاهزار شب ديگر اگر دوباره از آن خيابان بگذرم هيچوقت باور نمي كنم چنين خانه اي وجود داشته است                  هر چند كه ديگر او متعلق به ميراث فرهنگي است
مدتهاست  كه به پدرم مشكوك شده ام  هر صبح مادرم چروك هاي صورتش را صاف مي كند
 اين روزها معلوم نيست كجا كار مي كند
 وكارگراني هم كه با او كار مي كنند هيچ وقت به خانه بر نمي گردند