سه شعر كوتاه
۱
پس از آن كه رفت
شبيه گربه اي شده ام
كه توله هاي له شده اش را
كنار اتوبان ليس مي زند
۲
چه حال بدي داشت
چشمه اي كه آب اش را
آلوده اعلام كرده بودند
۳
ميتوان
به آن لحظه سوگند يادكرد
به اندوه زني درعصر
كه نا اميد
از آزمايشگاه برگشته بود
دوشعر براي اين روزها
دوشعر از مجموعه دردست نشر، آهوان ملل
۱- لبخند آخر
دخترم ،
با هرپرواز
مقدار پرنده كاسته مي شود
درآنجا
كه دليل فضا پرنده است
وگرنه
آسمان
چون دهان شهيدي ست
كه پروانه اي
برگوشه اي از لب اش نشسته باشد.
اونيز از زنان شهيد بود
كه آخرين لبخند جهان را به لب داشت
صفحه دوم شناسنامه ام را
آرام ورق بزن
يكي ازمادرانت خفته است
ديگري
دلواپس نيامدن من از سفر.
2- از آداب آب
گفت:
استخوان هر ماهي را
پس از خوردن
بايد به آب بيندازي
زيرا در خشكي
در مرگ اش
غرق مي شود
سفر
سفر
(لطفا ازدرج اين شعر در هروبلاگ ياسايتي خودداري فرماييد)
بليط رفت وبي برگشت
آخرين اردي بهشت خوانيِ
كبك هاي نر
در واپسين بهار دالاهو
چمدان را كه مي بندم
بغضي باز
عكسي از بيست سالگي ات
لابلاي تذكره الاولياي عطار
فندكي يادگاري
از روزهاي زندان
اين همه دلتنگي
برگزيده اي است براي غربتازمجموعه در دست انتشار آهوان ملل/ به نيناي خسته
واپسين آهو
باگردن حلال زرد
خال هم كه داريم ،
اگرچه آهو نيستيم
بياتا بچريم در اين بهار دشت.
سرباز
پنجره ي كاميون را كه ببندد
دشت
محو مي شود در پنجره ي معمولي.
بيا تا سير ببينمت
عشق مكروه:دختر عمو.
بي آهو وعشق
بگذريم از اين مرز،
اگرچه آهو نيستيم یا آهو هم که نباشیم
انسان كه هستيم
تا بچريم در اين دشت.
سرخ پوست تنهابا پوست گاو نر درباغ هاي گوهردشت
دوچرخه
به فرامرز ويسي با مجتبي ويسي
من اين راه را
بارها آمده ام:
گرازي كه پوزه بر راه شوسه نهاده بود
لوله هاي تلمبه خانه ی نفت
پادگان نظامي متروك
اين ها
شوق ديدار پدر بودند
كه با دوچرخه اي
پا به كفش كتانيش مي نهاد0
پيش از اين
راه تناسب سايه ورهوار بود
ما شيرجه مي زديم درآب رودخانه ی پل فلزي،
آن گاه آن مستر مست از اتاق كمپ
چشم در صحراي ما مي چراندو
ماغ مي كشيد در دل شب0
از مرگ ما در قرص كامل ماه
هنوز
شهر از نفت بسيار مي سوزد و ما
از عشق
به دختر سياه نفت شهر0
شعر ساده ؟!
وقتي نمي آيد؟!
از اول هم نبايد منتظرش مي بودم
بار ها پشت پنجره آمدم
چندبار شعله ي اجاق را پايين كشيدم
چايي كه براي او ريخته بودم
سرد سركشيدم
مي دانستم او نمي آيد
اما شب هاي بسياري ست كه اين كار را مي كنم
برايش چند غزل تازه ي كردي سروده بودم
مدام از جيب كت ام بيرونشان مي آوردم و
زمزمه شان مي كردم
شمعهاي چيني
با نقاشي هاي بازاري شان
تمام شدند و سوختند
مدام آهنگ مورد علاقه اش را
به اول مي آوردم
تا هنگام آمدنش هيجاني ايجاد كرده باشم
از توت فرنگي هايي كه از گلخانه چيده بودم
كمپوت زيبايي درست كردم
تا بگويم اين بوته هايي بودند كه باهم
از قصرشيرين آورديم
خودم را به لب جاده رساندم
جز نور آبي گشت بزرگراه
چيزي ديده نمي شد
اكنون صبح شده است
نگاهي به عكسش مي كنم
فكرنمي كردم
ديگر هيچ وقت اورا نبينم
به بهار به بي مرگي
الواح
خطِ گِلي
عمود حائلي ست
راست حائل ايستاده
باسهره ي خاكستريش
برچپ اش
در راست عمود
هان اي رگ زن !
مرگ من خوابيده است
تا خارج از چپ حائل
خطِ گِلي
باسهره اي سرخ
در رخت چرك حسنك
باچربي وعرق پيشانيش
در آخرين نماز
هفتمين اثر علي الفتي به چاپ رسيد
«آنها از مرگ ترسيده بودند...» عنوان هفتمين اثرعلي الفتي است كه به تازگي منتشر شده است.
اين مجموعه 71 شعر كوتاه را شامل ميشود كه رويكرد و نگاهي به مرگ دارند.
«آنها از مرگ ترسيده بودند...» در 78 صفحه با شمارگان 1100 نسخه و قيمت 3500 تومان توسط نشر داستان به چاپ رسيده است.
الفتي همچنين گفت، كتابهاي «گیان» شامل شعرهاي كلاسيك كردي، «آهوان ملل» شامل شعر فارسي، «تاويسان» شامل شعر آزاد كردي و «ديلان» شامل شعر كلاسيك كردي را در دست چاپ دارد.
او از سوي ديگر در حال كار بر روي كتابي پژوهشي با عنوان «باورهاي كردي» است.
علي الفتي زادهي سال 56 در سر پل ذهاب است كه پيشتر، مجموعههاي شعر «خاكستري»، « راخ»، «گه رمه شين»، «هواي هرات»، «سانه ناو» و «داستان به روايت دوربين روسي» را به چاپ رسانده است.
منبع :سایت بلوط
شعر
ترجيع بند
كجاست ترجيع بندي كه
استخوان هاي مرا با آن مي بستي
كجاست؟
گناه بار كدام شب ضعيف ام
سو از اطراف مي گيرم و
دست بر صورت زنان مرده ي ايل مي مالم
ازابتداي خارش خاك
تا اواسط نمناك چاه
كبوتر از كتف مي گريزد
سوال را
به ارواح برخاسته ي ني مي بندم
دخيل از انتهاي علف گشوده مي شود
چاپ شده در مجله ارمغان فرهنگی ویژه خرداد وتیر ۸۹
(... وباقي تاريخ چون خواهد گذشت كه نيز نام او نبشته نيايد درين تاليف قلم را لختي بروي بگريانم واز نظم ونثر بزرگان كه چنين مردم وچنين مصيبت را آمده است بازنمايم تاعشقي باشد مرا وخوانندگان را) تاريخ بيهقي
مرگ شاعر در روزتولدش
من بايد چه بنويسم !؟درست ازهمان لحظاتي ست كه حرفي براي گفتن ندارم واين تنها موقعيت براي ناتواني كلمه است ،حادثه به حدي جانكاه وبهت انگيز است كه تمام كوچه هاي شهر را اندوه گرفته است
روي صندلي هاي پلاستيكي كوچه شاهد هفتم نشسته ام به خيلي چيزها فكرمي كنم ذهن ام سرشار از بغض وسكوت است
خانه روبروي خانه احمد عزيزي است اينجا كوچه اصلي شعر سرپل ذهاب است خانه براي من هزار خاطره دارد در اين خانه در اتاقي كه درب اش به حياط باز مي شد بيش از پانزده سال است كه رفت وآمد دارم شادي ها، شيون ها، عيد نوروز، نذر عاشورا و . . و. .
اين خانه يادگار دوستان من است فريبرز لطفي،نوروزفرجي، و.....
شب هاي گرم سرپل ذهاب درپايان به خانه حميد منتهي مي شد خانه با سفره اي ونمكداني با غلظت بالا، وامروز مراسم ختم مريم حاتمي دختري كه هيچ گاه لبخند از لبانش نرفت و رفت . . . .
ديگر حرفي براي گفتن نيست انگار همه چيز تغيير كرده پلاكاردهايي كه نام مريم را برآن نوشته اند هم بسيار غمگين اند
خواهرم مريم ! چرا اين كوچه به اين حال وروز افتاده است ؟چرا لبخند ساكنانش متوقف شده است من اشراف كامل برمرگ دارم زبانش را بهتر از هركسي مي فهمم ولي اين نوع ديگري از مرگ است من بعد از مرگ ناهيد در هيچ مراسم شادي شركت نكرده ام و سياه حميد برتن داشتم كه در جشن عقد تو ومريم شركت نكردم ولي قول دادم كه در جشن عروسي تان خواهم آمد –ببين چقدر خوش قول ام ... آمده ام
برادرم امير!
اين باد داغ كه از سمت غسالخانه مي آيد مرگ است اين صداي شيهه باد آخرين شعر ناسروده عروس توست به فكر فرو نرو در فكر توبرف مي بارد وزمهرير اين بغض فرو برده تاوان سنگين سالهاي عاشقي ست نيازي به گريه نيست اين سكوت كشنده تر از مرگ است (مرگ آن نبود كه تور را گرفت /درآن گيرو گرفت /مرگ اين روزها ست /دراينجا جامانده است)
امير جان سكوت نهايت لطف پروردگار است
[بي شك مريم حاتمي وامير محمدي نامهايي ماندگار در حافظه اهل عشق خواهند بود ،تازه آغاز ماجراست مريم نمادي كامل براي دختران شهر من است او انساني توانا با پشتكاري فوق العاده بود كه رفتار ونوع زندگي اش مي تواند سرمشق تازه اي براي زنان منطقه درروياروي با مشكلات زندگي ورفتارهاي متحجرانه وگاها مردسالار باشد درباره شعراش همين كافيست كه بهترين غزلهايش را زير بيست سالگي اش سرود ومجموعه شعرش را دانشگاه با افتخار منتشر نمود درمدارج علمي نيز پا در مرحله اي گذاشته بود كه نهايت اش پيروزي تا آخرين مرحله در بهترين دانشگاه ايران بود اما دريغ كه مرگ باسليقه تر از زندگي ست )
خداحافظ بانوي مهربان شعرمریم
علي الفتي 31/3/89
سه گانه مرگ
جشن تولد برآسفالت داغ اتوبان
براي دو اسطوره جاودان ايل كلهر مريم حاتمي واميرمحمدي
1-(پدر)
غرور پدر اين گونه كه
به آن پرداخته است نخواهد ماند
گفت:
دخترم مرگ
نه گنجشكي ست كه برايت از پرواز بگيرم
نه چيناب برفاب است كه از چشمه برايت بچينم
مرگ زردآلوي خرداد است
سقوط مي كند برسنگ و سنگفرش
دخترم !
منيژه مرگ بودو سوگند سه ونه ساله ام
ديگر جز به جان تو 0 0 0 0
2- (داماد)
نه هراس چارشنبه دارم وخرداد
مست از بوي اكاليپتوس و باد سام
به جيغ گرماي ظهر
عروس مي آورم از تهران
شاباش شاباش عروس
شاباش شاباش عبدالباسط و مداح اهل بيت
شاباش شاباش زنان سرچوپي در گرمشين
شاباش شاباش –
جنازه مي آورم ،عروس مي آورم،
برف شادي مي زنم بر رطب مضافتي
بر چارشنبه مرگ درطعم انسولين
3- غساله خانم
افهم يا مريم !بنت حلوان
لا تخف ولا تحزن – بخند در عكس بيست ومرگ سالگي
بخند به سوزش ساده سرنگ وسفيدي قند
بخند به داماد شلخته ي بي كراوت و ادكلن
كل بزن
نقل ونبات بريز بر تابوت
كلللللللللللللللل كلللللللللللللللللللل
عروس عطر سدر!
به حناي ماليده بركف دست سوگند مي خوريم
به كتاني جامانده در حواشي اتوبان تهران سوگند مي خوريم
اما باور اين مرگ را هرگز
تنها قاصدك هاي رها
دراطراف جاده ها شنيده بودند
بهاریه 89
۸۸ با اتفاقات هولناکی که در زندگی شخصی ام رخ داد بیانگر این بود که زندگی هیچ وقت به آرامش نمی رسه ولی خوب بود خیلی چیزهای جدیدی یادگرفتم
مثلن اینکه از آدم کوه ساختن وایده آل دانستن توهین به شعور طبیعته
مثلن دوست داشتن انسان چیز خوبیه رعایت روح انسان که چه عرض کنم
بعد به حوزه ادبیات برگردیم
۱- کتاب هوای هرات را منتشرکردم وبالطف بسیاری از بزرگان ادبیات ایرا ن مواجه شدم که سرمشق خوبی برای من است
۲- کتاب (سانه ناو) مجموعه شعر آزاد کردی من با ترجمه فارسی مجوز نشر گرفت که لطف دوستان خوبم علی اکرادی - فریاد شیری- صادق سامره یی - شیردل ایل پور- جلیل الیاسی- سجاد جهانفرد - ولطف آن دوست که مجوز کتاب را هم پاره کرد بماند برای شرمساری تاریخ ودرسی برای من ساده تا هرکس که از در درآمد من از خود به در نشوم - این کتاب در بهار ۸۹ منتشر می شود
۳- کتاب شعری هم به زبان فارسی در نشرداستان در حال گرفتن مجوزه آقای شیری میگه کتاب بررسی شده ولی مهر نشده؟! مثل اینکه قیف قرارگرفته ولی قیر نیست
۴- بالاخره کتاب (گه رمه شین ) کتاب کردی کلاسیک من به درخواست وبه خاطر عشق به روشندلان کردزبان به شکل صوتی تهیه ودر حال پخش است که مفصلا برایش پست خواهم گذاشت فکر نمی کنم در این دوسه روز مانده به تعطیلات پخش بشه ولی تاریخ نشر۸۸ و چاپ سوم این کتاب هم به دلیل بی پولی وخیلی مسائل دیگه منتفیه فعلا ماندم تا ببینم چی میشه
بعد در پایان هیچ راهی جز دوست داشتن شما خواننده عزیز ندارم وچون اعتبار انسان است وشعر دراین میانه دردی کش است برای یک سرخوشی توام باعشق وارادت به شما عزیزان که به من سرزدین وهمین دوستان سال خوبی داشته باشین:
به قول مریم -من - ژان و مادی:
خیلی وقتها تصمیم می گیرم که به سمت رودخانه گاماسیاب برم قلاب ماهیگیری وشال وکلاه و ۰ ۰ ۰ بعد از رسیدن ماشین را پارک می کنم کنار پل می بینم اصلا آبی زیر پل وجود نداره بعد تصمیم می گیرم وبرمی گردم تا به شما بگم دوستتون دارم شماهم برای من دعا کنین تا آدم خوبی باشم - آمین
بعد یه شعر فارسی برای دوستان که از مجموعه ای درحال نوشت است خیلی دوست دارم نظرتان را بدانم
نحر غمگین انسان در اتاق آی ۰سی ۰یو
نه شريان بريده ي اسب كهر و
نه كراهت ران رابعه
حالا سرخ ات كنم با پيه وپياز
بگيرمت نيم چهر بر غروب آفتاب
یا رساله ات كنم بي رمز گشوده
آه اي اختيار تام باران بر همگان
يابوي مگس زده ي بهار
مقدس است سرگين وسرمه ي چشمت
استحاله است استيك ماهيچه ات
بر تفت تنور و اجتماع ميز
دیگر درمن دُم بگير و بدو
برسيخ ام بكش
درشيهه زهره ام را بتركان
كه گناه من است
سكون جمجمه و احتضار كُنار
به ايستاده شترم كن
به شروه هاي اهرام
به جبرو مثلثات
به توده ي جمجمه
به پهلوي برآمده
نحرم كن دكتر
تا خون از پله ها پايين رود
به حضار بخندد
دلتنگي ها

عكس- روستاي نقاره كوب
گرگ سفيد
با زندگي ئي كه نمي ميرد
در دشت خالي مردمان
با نغمه هاي شيريني كه از صدايمان برمي خاست
ياكلمه اي كه در چشم ماه ديده بوديم
مرگ
گلوي ما را بي شرمانه خواهد بوسيد
نبايد بترسيم
رفتن سيلان است
در عرفان آب
داستانی نه تازه
رفتی رفت
چرا كه من
چندباره او را دیدم
كه روی دستهایش راه می رفت
و پاهایش در فضا رها بودند
گفتم : چرا اینگونه می روی؟
گفت : وارونه دیدن تو
و اینكه زمین سقف آسمان است
تا مردگان عبور كرده اند از سوراخهای جهان
اینگونه درختان ریشه هایی رها هستند
آن روز رفت
با همان دستها
طوری كه دست از پا نمی شناخت
چاپ شده در کتاب هوای هرات و شماره ۱۲ نوشتا
هوای هرات صاف شد
بالاخره کتاب هوای هرات منتشر شده و سرگرم صحافی است حالا کی ترخیص میشه خدا می دانه به هر حال باید من نیز از منتظران باشم
واین هم شعری از کتاب بیچاره
هواي هرات
تابستان ها را در هرات ياد گرفتم
و گيسوان هرزم را در آسياب
قواعد دستوري زبانم را كه مي جوم
فرياد مي كشم از لذت لقمه اي در آخرين گلو
مشتم بزن به اين فك اضافه
پاييز تلخي لبهاي بادام بود و
در چيدن ميزهاي يك نفره مهارت داشت
هميشه در تريا آهنگ هاي رفتن پخش ميكرد و
در مراسم تدفين مسافران حضور داشت
اواخر هرات شهر هرت شده بود
با تابستان از روزن سوزني گذشتيم
به ميزهاي گذشته
در تدفين پاييز در بي آهنگي
پاییز ۸۴ کرمانشاه
از صداهايي كه مرا مي شنوند
ميت در اسارت جن هاي محلي
رو به رها شدگان از چنگ روح
سگ هاي حوش با نوازش هاي ني
ساق جويده ي شمس را به تماشاتر
به تماشاي آب هاي پيچيده به مار
سرهاي جويده ي كبك هاي برف
به زانوان ترش زن قهوه اي
هلهله هاي پيراهني بلند
در باد مبارك
نه ! ديگر خسته ام از قدهاي بلند
از انحناي جملات احمد
از تنبور بيوه ي يوسف
وهر چه مي گفتيم از سوره ي يونس
همزاد ترانه هاي چاپ نشده ي كوچ
و. . . .
في حاله الموت
سنگم بزنيد پيش از آنكه به سرم بزنيد
از صبورهايم سنگي ببريد بدهيد تنم را تنهايي نخوريد
بعد بيرون بزنيد از سرم برويد
براي بار آخر مي گويم
و نان و پرنده را مي خورم پيش از پيش شما مي روم
و عتيقم را عهدي بسته ام را بسته ايد يا نه ؟
باران بيرون از من بيرون تر از باران
در باراني ام مي بارم به خودم
بعد از قاب مي زنيم بيرون براي بار چندم
در راه هاي نرفته انگار كسي رفته است
با دوچرخه اي كه سرم مي چرخد دور سرت
آه اي تو بزن به سرم تا بپرم از خودم
بيرون تر چه كسي از خودم بهترم
زمستان ۸۴آذر ماه تلخ ترین ماه زندگی من است
ماههای سال هرکدام به نام عزیزی است مثلا تیرماه مرگ فریبرز .مردادماه خودکشی نوروز و شهریور مرگ حشمت و.......
اما این آذر ماه واین روزها در چهار سال پیش سرمای شمال شهرتهران .ولنجک .بیمارستان طالقانی ومرگ غریبانه همسرم ناهید وروزگار تلخی که پس از مرگ او طی شد .
بعضی اندوه ها را نمی شود با صراحت نوشت چون به خیلی ها برمی خورد ونهایت من محکوم همیشه گی ام .برایم مهم نیست به پاییز فکر می کنم به آذرماه به بانوی آذر وصداقت ومعصومیت او به روزگاری که خداوند تنها رفیق من بود به خداوند پاییز فکر می کنم به دردهای زجر آور و جملات موهوم مرگ که از لب های خشک ناهید زمزمه می شد /آری این است روزگار من
شبی آمد و چنین گفت: چنان هم زود نبود؟!
وباقی تاریخ چون خواهد گذشت که نیز نام او نبشته نیاید در این تالیف قلم را لختی بر وی بگریانم واز نظم ونثر بزرگان که چنین مردم وچنین مصیبت را آمده است باز نمایم تا عشقی باشد مرا وخوانندگان را. . . . . . . .. . .(تاریخ بیهقی)
آذر
مسواره چنان رنگ مي زند
كه هوش از آتش گرفته باشند
در رفتار آهو
ياس مي زند شاخه ي ارژن
به چكاچك رفته ي دوشاخ
نه چنان هم زود نبود
فرو رفتن مرگ در صميم قلب
9/9/87 کرمانشاه
فرضيه هاي برای بعد از تو
شايد در واقع پرنده اي بوده است
وبراي خودش به سمت بادهايي رفته باشد كه
از جانب صبحگاهاني گاهي مي آيند
ومن بايد واقع نگر باشم
نه بسان پرندگان فريب نسيمي خورده
حالا هر نسيمي كز بن هر چيزي آمده باشد
عضلاتي كه براي اخم كردنِ در من دست به دست هم مي دهند
درصورتم به شكلي طراحي شده برشريان هاي عمومي ايستاده اند
و زني كه صورتش تيك مي زد
سالهاست ميز را ترك گفته است
اكنون در تنهايي روبه روي آيينه اي
به تماشاي پريدن گونه اش نشسته است
وشايد هم سالها از مرگش مي گذرد
واگر هم پرنده اي نبوده باشد
صبحگاهي اورا در خواب ديدم
در آغوش روحي به رنگ باد در مقابل آب
وآن شال ليمويي رنگي كه از سفر خانقين برايش آورده بودم
به كمر بسته بود
و مريدان بسياري كمر بسته ي
درختان مقدس امرود دامنه هاي دامنش بودند
از او دانش بسياري داشتند
واو شبيه پرنده بود
كه گاهي ذهن ام به من مي گويد در واقع بايد پرنده
يا نسبتي با پرنده سانان داشته باشد
اين است كه مي گويم
بايد واقع نگر باشم كه او پرنده اي بود
وشبها به هنگام خواب بوي پرواز مي داد
حالا پايت را از روي سرم بردار
همان دست بهتر است
بايد واقع نگر باشم
خوابگاهي پر از خيابان
برايم بگو
در آن خيابان راه نمي روي كه چه ؟
خوابگاه دانشجويي تا سربازاني كه سرك نمي كشند ديگر چه ؟
هيچ /كجاي دنيا نيستي
نه در آگهي هاي بزرگراهها نه در زير نويس سريال هاي هميشه گي ما
هميشه ما از جايي شروع مي كنيم تكراري است
براي خيابان و خوابگاه ...................كه ...........
گريه هاي گرم در نبودن تو نبودي
و اينكه هر رنگي بپوشي به تو دارد مي آيد حالا چه وقت رفتن توست ؟
پتوهاي مرا پلنگي است ماده هنگام خواب
در روي ماه عصباني هميشه ي تو
و حلواي تنتناني خورده شده براي كم كردن اشياء روي تو
زير چه كسي هستي اي قالي روزي روي دار با دستهاي دختري
قالي جان خودت را نكش از روي زمين بعد از تو زير من
سطح خاك آلودگي هايي است از آن قبيل قالي ها خياباني
و سربازاني روي ديوار خوابگاههاي . . . . . . . . .
پاییز ۸۴
از مجموعه در دست نشر بریده ای از یک مرگ/با بیش از دو سال انتظار مجوز نشر
اسرافيل
ابرواني كه شب ها براي من كشيده مي شوند
ازچهره هايي بودند كه چشم ندارند
راست به قامت بو مي ايستند
از جايي كه عشق از تو برمي خاست
آنجا پيش از همه
كلاغي روي شانه هاي من سرفه مي كند
در باغي كه نوجواني زشت مرا ديده بود
اطراف رودخانه چه خبري است
كاسه كوليان را آب برده است
به انتهاي حلق آن آل
كه عالمتاج را را دربيست وبنفشه ساله گي برد
اكنون دمادم در اين شاخ بدم
در تن پر از جراحت هاي عمومي
وفرصت مناسب است براي حجامت فصلي كه هميشه پاييز است
اي ابن وقت ساعت ساعت توست
كه چند است؟
افكار زنبور هاي پس از آن همه نيش
عسلي است كه بايد بخورم به سفارشي كه كولي ام مي كند
وهرچه به هم نزديك مي شويم تر مي شويم
تو بيشتر نيشم مي زني و متوجه مي شوي
كه چقدر زشتم
و باغ را برداشته است شكل كريه نوجواني دسته جمعي من
ابرواني كه با سرمه ي مادرم مي كشم
حكايت از چشمهاي زيبايي است
كه دسته جمعي در باغ گم كردم
بند در آستارا
ستاره هاي پر از ظهر
به طاقتي كه ندارم ازشب
در اين بندر بار افتاده بر بار انداز
زناني روي دريا
چراغ ها را منتشر مي كنند
به ياد درياي مر بي پري را
زگيل هاي آب دردناك
سايه ي ستاره هاي آن ظهر
به طاقتي كه ندارم از آب
چگونه نقل كنم ترا
اي حمل
اي عشق مغروق در لاي لجن
بار افتاده ايستاده بر پشت
وپاها را نعل پوشيده اند كشتي هاي پير
اي موجم اي موج
اي رودم
اي دور
حجامت
از راههاي دور بايد بيايد بادي گرد
زني با صورتي گرد
تا اكنون كه خستگي ها خسته اند
رد او روي كدام روح راه مي رود دور
شايد از كجا بگويم سايه دستم روي كاغذ
و پشت سر سايه ام مي دوم
او هميشه از باد مي ترسيد و من از مرگ در آب
آب ام را باد برد به انتهاي همان اول
و اولم را آب برده بود برد
مرگ من به حتمن
ساده تر از زندگي من است
اين من استم ايستاده در سطري از يك ملودي
در سرزمين تن ها تنها تنهايي مي رويد
هميشه شك كرده ام به اين خاك
كه چقدر براي خاكسپاري مرده اي عجله مي كنند
و براي زنده بودن ما چقدر عجله نكردند
از مردمم بزنيد بيرون مردمك ها به خياباني كه
كوچه مي شود و من هر روز تر كوچك مي شوم شدم
من شدم تو هنوز نشده اي
خوابي يكباره در خوابي به همين مناسبت
از انتهاي تنبل يك كدو يك گلابي يك ذهن
من خدايم را گم كرده ام همين حوالي
حالا از اين كبوتر كمترم اگر پرم را بپرم
از فيروزه اي اين گنبد
تا آن راههاي دور زياد كم مانده است
تا رسيدن سواري از ناف من به راه افتاده است از اسب
در فرصتي كوتاه تر نبود تا تو پيراهن ژاپني ات را بپوشي
آن پيراهن نوش جانت جانت كجاست
كجاي پيراهنت كبود شده است
كجاي اين متن كبود بود
از مجموعه در دست چاپ مرثیه های موسمی
اخطاريه
خوب بود و مرا خوب فهميده بود
در بين چيزي نبود
جز جاني و چند ترانه فولكلور
كه شبهاي زير زمين اجاره اي را برداشته بود
ديگر نه ؛ جاني در ميان نيست
تا سوگندي از اعماق من بيرون جهد
گريه هاي سرگردان در غربت اين اتاق
دستهايم را در لباس ها مي شويم
و ظرفها را در دستهايم
نامه اي كه از راه رسيده بود
يادي بود از گذشتگان
در صبح گرم خاكستان ميراحمد
مادرم شيرش را در گوشم ريخت
و گفت :
زنهايي كه مي ميرند ديگر خواهرند
دست زدن به قبر زن ممنوع
خواهرم چيزي نگفت
هياكل بو
1ـ هياكل بو
از اضلاع كه خسته شده ام باشم
اضلاع ازمن خسته اند باشند
ناخواسته اگرقرار گرفته باشند
اين من و اضلاع باشيم
تا تن به اين رعايت
كه باعث ما شد
زاويه هايي كه خودرو بوده اند
و گياهاني كه روي سينه ام روييده اند
فوج فوج زنان
بر موهاي خشك من دخيل مي بندند
تمام چپ اي زن در خواب در سفيدي سنگ
هنوز صداي مرده ي مو مي آيد در گلوي بو
خواستن من باش با استخوان هاي چيده ي مو
اي او
اي او اي او
اي او
۲ـ حلاج
چوب هاي پاره
در دشت هاي شهر
به ميدان آمده اند
وپرانتزهاي فراوان
در متن هاي جامعه حضوردارند
از آن است
كه دوستان صبحگاهي
در صورت خويش نشسته اند
و دف هاي رها شده
از دست هاي فراوان
در نهايت به شهادت مي رسند
آتش چوبهاي پاره
با بوي خون
هنگامي كه دستهاي فراوان
به سنگ و كلوخ نشستند
با صورتهاي تك
و تنها سرخ
ـ این دو شعر که در مجله نوشتا، شماره ششم، اسفند 86 چاپ شدند.
دردیدن
I
گنجشكهاي خنديدن
نمي روند از سيم هاي سكوت
در برف هاي باران
II
در گورستان كابل
گوري گرم در بغل ام مي خوابد
بي اعتناي برفـــابه هاي هيمال
III
در مراسم تحويل روح ما
خاري به پاي كودكي نرفت
حتاهاي بيكار دست هاي شان را كشيده اند از آزار
دندان هاي درديدن بر لب هاي گزيدن
و خاك را به تو سپردند در شماره هاي آخر پاييز
نه مرگ آن نبود كه تورا گرفت
در آن گير و گرفت
مرگ اينجا مانده است
اين روزهاست
در اينجا
ـ چاپ شده در مجله بايا. تابستان ۸۶
مرغ سياه هميشگی
پير پيراهن من با چهرهای نور خورده كه كودكی بيش نيست
در پيراهنهای پير من
خيره به نيمرخ تاريک و روشن
در بوی عرقهای مردانه
زير بغلام را بگير ببر بدور از شهر مرا
شيخ من نمیتوانم بچرخم
در اين خانگاه كوچک
حلقه دور خودش میچرخد
در دفهای دست دستهای دف
يك هو بيشتر ندارم در گلو
در گلوگاه گلوی من ياغی تنها با اندوهی ايستاده و از دور
صدای گوشش هوشش را برده است
خالو قربانات بروم اين ميدانچه چقدر صدا میدهد
اين امواج سرگردان از كدام منبع انرژیاند
اين دراويش خواب نما
و عروسكی كه كوك شده دور خودش میچرخد
كاش بدنام نمیشدیايم تو بايد به هوش باشی
با تركهات به من بزن
حالا برای لج كردن ياغی برقصيم. رقص پشت پا:
پای راست پشت پای چپ ـ پای راست ـ زانوی پای چپ
در گلو قبرزنی است كنار چشمهی بزاق من
و تنها با اندوهی ايستادهام
ازدور رقص مردانهی زنهای روستايمان را میبينم
اي مادر دوباره كولم كن ببر مرا بيرون از
نيزارهای نظر كردهی ايل
انگشت زنها هميشه اشاره بود براي نشان دادن پسر ديوانهی تو
و چه اشتباهی است ريختن آب سماور روی زمين آن شب ماه گرفته
پریهای سوخته
آن نيمه شب در بخش سوختگی بيمارستان بوعلی
در ضجههايشان نفرين بود
و چوب مقدس روی شانهام شكست
ديگر هر چه مرا كول كنی
ببندیام به ساقههای نی
بريزی روی صورتم آب سورهی جن
بر نمیگردم مرا بگذار برو
جن زدگی جدی است
از دريا
از دريا گاوی آمد
در گوشم خواند رفت
هميشه با خودم میگويم
كاش گوشـم زبـان داشـت
تا آن شنيـدههـا را بازگو كند
لالههای لال و آهنگری كه در انتهای گوشم
حفرهای داشت، چكش میزد بر سندان دردناكم
در سبزهزارهای دريا
گاوی در من میچرد با دندانهای هنوز شيریاش
گاو من خلاصهی هفت گاو لاغر يوسف
در نيل خواب
چاپ شده در مجله نوشتا.شماره چهارم