فهم اتاق



درست هنگام فهمیدن من بود

که فهم از اتاق بیرون رفت.
ذوق از گلو خالی می‌کنم
پناه می‌برم به آبروی دیوار،
آنجا که شب و روز نداشت
لحظه لحظه مجروح می‌آوردند و
                                      اخبار نامتعارف.

دخیل‌ می‌بندم بر ساق پرستاری جوان
هنگام شل کردن کراوات زنانه‌اش
                                        در شرمساری.

‌[در اواخر جاده
دایه شال از کمر گشود
خلط دهان در كامم ریخت و گفت: بجو.
گیلاس در اطراف پرسه می‌زد
شهر      عصر خیابان بود
کف پا        پرنده خسته نیزار
خال سیاه با هاله مو
از ساق پرستار
گریخته بود]

مو از جویدنی‌هاست
که روییده یا تنک
هنوز بر حجاب و ایمان پرستار لبخند می‌زند.