شعر در تقابل با روزمره‌گی
مظاهر شهامت
نقدي بر مجموعه شعر آنها از مرگ ترسیده بودند/

اثر  علی الفتی /انتشارات: نشر داستان سال ۱۳۸۹

 

روزمره‌گی یک انتخاب نیست، نوعی از گرفتاری و گرفتار شدن است. غفلتی و فروشدنی غیرارادی است. تا از آن بیرون نیامده باشی، دور نشده باشی، احساسش نمی‌کنی. حتی نمی‌توانی بشناسی‌اش. منجلابی است که ناآگاهانه و ذره‌ذره، در فضای رخوتناکش فرومی‌روی. فرورفتنی تدریجی است، تا تمام‌شدنی که نمی‌دانی از کی و تا کجاست. روزمره‌گی یک اتفاق نیست، جریانی پنهانی است. نه به قصد تسلط، بلکه برای تصاحب. نه با سروصدا، بلکه در سکوت و بدون هیاهو. روزمره‌گی به جمعیت حمله نمی‌کند، بلکه فرد را هدف می‌گیرد. به او حمله نمی‌کند، او را اغواء می‌کند. او را دربرنمی‌گیرد، در سکوت از بودن مطلوبش تخلیه می‌کند.
شاید بتوانم این طور فکر کنم: فرد دچار روزمره‌گی زندانی محکوم به اعدام نیست که در یک لحظه معین از زندگی به مرگ پرتاب می‌شود. زندانی ابدی است که به مرگ بی‌فرجام محکوم شده است. وضعیتی که در آن هم زندگی و هم مرگ، به دگردیسی معنایی دچار شده و به چیزی در حد بی‌معنایی یا با معنای کاذب تبدیل شده است. اما آن خود را به داوری نمی‌گذارد، تا به نقدش بکشی و راه گریز را بیابی. پوسته نرم و فریبایی دارد. نه به سوی زیبایی، بلکه به طرف باور نومیدی و تسلیم‌شدگی.
بنابراین با نقد روزمرگی نمی‌توان از فضای آن گریزگاهی یافت. چرا که اساسا چنین اجازه یا فرصتی را به شما نمی‌دهد. در موقعیت تسلیم‌شدگی، ذهن باروری خود را از دست داده و قدرت اراده سلب شده است. پس نمی‌توان آن را اداره کرد، یا به میل خود پیش برد یا از آن ممانعت کرد. پس راه چاره چیست؟ چگونه می‌توان از چنان فضایی مسلط بیرون رفت؟ چگونه می‌توان دوباره از چنان باتلاق فروبلعنده سر برافراشت؟
به نظر می‌رسد تنها راه برون‌رفت (که البته این دقیقا به معنای رهایی نیست؛ چرا که رهایی نوع خلاقه بیرون‌شدگی است) ممارست مداوم در تردید به موقعیت روزمره‌گی است. تمرین برای اینکه همواره فکر کنیم در موقعیتی ناشایسته گرفتاریم، تا مگر به یقینی از در جریان بودنی تازه و دلخواهانه قرار بگیریم، که لازمه حصولش تغییراتی عمده در دلایل روزمره بودن است.
اما وقتی در موقعیت خود تردید می‌کنیم، عملا در تقابل با زبانی قرار می‌گیریم که نه تنها توصیف‌گر ما بوده، بلکه و در نهایت، تعیین‌کننده ماهیت‌مان نیز شده است.
چنین تردیدی برای شاعری مثل الفتی در دفتر «آنها از مرگ ترسیده بودند ...»، در خود واژه‌ها و معنای آن آغاز می‌شود. او برای نشان دادن تردید خود اگرچه نمی‌تواند زبان سابق و مسلط را انکار کند، اما در مقابله با آن مجبور می‌شود آن را جابه‌جا نهی کند و انتظار یا شک خود را به آن تحمیل کند. در این صورت، رفتار او آشکارا مطلوب‌گرا نیست، بلکه نوعی مبارزه‌جویی پنهان و قراردادی با خویشتنش است، بدون اینکه از این کش و قوس تنها همان پیروزی منظورش بوده باشد:
مرا / دنیا / برای مادرم آورد / مادرم / از دنیا رفت / اکنون / روی دست / دنیا مانده‌ام (شعر مقدمه، صفحه ۷
این شعر کوتاه آغاز تردید بزرگ الفتی در این دفتر است. جایی که جایگاه مادر و دنیا، به عنوان مبداء آفرینندگی، عوض شده و فرزند حاصل (شاعر)، در نبود مادر، دنیا را در ناچاری قرار داده است. اینجا همین فرزند است که در سکوت دنیا، ناهمگونی خود با آن را از زبان آن بیان می‌کند. و این را زبان در بیرون از عادت قبلی خود اعتراف می کند.
باید می‌گفتم روزمره‌گی به مسخ کردن حیات و فروکاستن شعور به جمود و شی‌واره‌گی می‌اندیشد. پس می‌توان نتیجه گرفت که مقابله با آن می‌تواند بازپس‌آوری دوباره آن به عناصر بوده باشد. عناصری که در یک زمینه پیوسته با هم و ارگانیک، هستی را با همه زنده بودنش، معنا داده و ادامه می دهد:
مسواره چنان رنگ می‌زند
که هوش از آتش گرفته باشند
پس از آن
در رفتار آهو
یاس می‌زند شاخه‌ی ارژن ... (شعر آذر )

دخترانی که شبانه از شعرهای ما رفتند
بلوط‌هایی که در میان سنگ‌ها توبه کردند (شعر شنیدار – صفحه ۱۰)

صورت استعاری جملات شاید اتفاق بعدی در خوانش باشد. اتفاق اول همان غریبگی طبیعی‌شده ذیشعور شدن عناصر در واقعیت دیگرگون است و درست از همین زمینه است که شعر ادامه پیدا می‌کند:
...
خاک به راه می‌افتد بارها می‌افتد
با خونی که از بلوط می‌ریزد از اورامان
از دخترانی که با گیسو سماع می‌کنند (ادامه همان شعر)
و به این سان در برابرت منظری گشوده می‌شود که در آن ابهام رنگ‌ها و خطوط، با صراحتی تمام، وسعت پیدا می‌کند. گویی همه چیز در برابرت قرار می‌گیرد، بی‌آن‌که بتوانی بر آن دستی برآویزی. ادامه هولناک چنین تماشایی، شکوه دگردیسی معنایی زبان است، که با عظمت در خود نهان می‌دارد و مثلا در شعر جمود نعشی (صفحه ۱۱)، به بیان نادری از کلام منتهی می‌شود:
...
مرگ از پاهای تو برمی‌خاست
که این همه سال باعث پایکوبی بود
بعد از مرگ
ما هیچ‌گاه نرقصیده‌ایم
پس مرگ اگرچه ظاهر چیزی را تمام کرده است، اما حریف حیات و حتی روایت شاعر از خود و مرگ نشده؛ به طوری‌که حتی وقفه زمانی را هم در آن موجب نشده است و خاطره «این» (و نه آن) همه سال پایکوبی هیچ پایانی را القاء نمی‌کند. بلکه با تغییر صورت بیان، تردید روایت را رقم زده، آن را مستمر می‌دارد. شاید به دلیل شدن‌ها و شدن‌هاست که ناگهان در صفحه ۱۹ به جمله بسیار عجیب و زیبای «باده با عقرب می‌خوردند» می‌رسیم. چراکه تردید بی‌نهایت بالاخره یقین بی‌پایان را حاصل می‌کند.
مبارزه الفتی با روزمره‌گی پرهیاهو نیست. آرام و در آرامش است، حتی وقتی سخن از حادثه غریب و عظیم بر زبان می‌آورد:
خون‌دماغ مردان ایل
به این زودی بند نمی‌آید
این خیال بیهوده‌ی ابری بود
که هرازچندگاهی گریه می‌کرد ... (شعر لحد صفحه ۳۸)

او این رفتار را ناگهان کشف نکرده است تا مشهورش کند، بلکه در زیستی طولانی با اندیشه شعری خود به آن دست یافته است. پس در حال ارائه شخصیتی مجزا از شعر خود است تا به شکلی دیگر از جریان انبوه شعر روزگارش محسوب شود. شخصیتی که گاه به گاه در خلسه‌ای ظاهرا عرفانی هوش از کف می‌دهد، یا آن را به کف می‌آورد. و حاصل هشیاری و ناهشیاری‌اش اتفاقاً در هر دو سوی معانی عمیق و صورت زیبای زبان است، بی‌آنکه هریک از آنها دلیل قطعی اتفاق بوده باشد. آیا این خروج خلاقانه از روزمره‌گی است؟ رهایی از آن است‌؟ و رهایی حتی از خویشتنی که بسا اوقات در آن غرقه‌ایم‌؟ فکر نمی‌کنم. یقین ندارم. شاید نیازمند تجربه بیشتر از خوانش شعرهایش باشم. حتی خوانش آنانی که هنوز نسروده است. اما تردیدهایش را پی‌گرفته‌ام و به کنجگاه خلوت اندیشیدنش راه یافته‌ام. آنجا که تردیدهای او با یقین‌های نویافته معاوضه می‌شود، حتی اگر عمری کوتاه داشته باشند.
در چنان موقعیتی است که می‌توانم همراه شما در حالی‌که هیچ چیزی برای نوشیدن نداریم، از شعر «خواب» او در صفحه ۵۱، خنک شوم:
گوزن‌ها
روی قله‌ها درد می‌کردند و
تپه روی ماهور ایستاده بود
سرب بسیاری از شب می‌رفت
آنگاه که
زن مه گرفته سخن می‌گفت
لمیده
به سنگ ایستاده‌ی گور
فکر نمی‌کنم لازم بوده باشد زیاد دقت کنیم تا دریابیم در شعرهای این دفتر الفتی زمینه خاصی از حس خاصی وجود دارد که در آن، حضور همیشگی مرگ‌اندیشی به چشم می‌خورد. اما عجیب است که چنین اندیشه‌ای ما را نمی‌ترساند. اشتباه نکنیم، این تاثیر از خستگی ما در برابر شنیدن افراطی درباره مرگ نیست. اینکه ما در آرامشی عجیب، مرگ و زندگی را در کنار هم می‌بینیم و حتی این باهم بودگی را زیبا می‌یابیم، از آنجا ناشی می‌شود که آشتی زبان و شاعر با هم به اعجاز شعر می‌انجامد. از میان برداشتن تضادها و تعارض‌ها از واقعیت اشیاء و مفاهیم. همان که قدرت شعر نامیده شده است: اعجاز در هستی به وسیله زبان، وقتی پس از خلق کردن خود، زبان پس می‌نشیند و محو می‌شود:
پاهای زن به راه افتاده بودند
پاهایی
که تازه راه رفتن را یاد گرفته بودند
روی ساق خال‌کوبی
خال اسکلت گوزنی مرده
با مهره‌هایی
از روزگاران دور

هدیه‌ای از مردی یهودی
در میانه‌های لچک


پس به باور من، الفتی توانسته با آغاز تردیدهایش، از فضای روزمره‌گی بیرون شده و حتی بسیاری اوقات به رهایی دست پیدا کند. خلاقیت او اگرچه اندک، ناکافی و گاهی بی‌سروته بوده یا هست، اما درخشان و دلپذیر است و در زمانه‌ای که گنگ شعرها به ستوه‌مان می‌آورد، لذت شعری خوب را از آن می‌چشیم.

منبع سايت برزخ