وقتي نمي آيد؟!

 

 

 

از اول هم نبايد منتظرش مي بودم

 

بار ها پشت پنجره آمدم

چندبار شعله ي اجاق را پايين كشيدم

چايي كه براي او ريخته بودم

سرد سركشيدم

مي دانستم او نمي آيد

اما شب هاي بسياري ست كه اين كار را مي كنم

برايش چند غزل تازه ي كردي سروده بودم

مدام از جيب كت ام بيرونشان مي آوردم و

زمزمه شان  مي كردم

شمعهاي چيني

با نقاشي هاي بازاري شان

تمام شدند و سوختند

مدام آهنگ مورد علاقه اش را

به اول مي آوردم

تا هنگام آمدنش هيجاني ايجاد كرده باشم

از توت فرنگي هايي كه از گلخانه چيده بودم

كمپوت زيبايي درست كردم

تا بگويم اين بوته هايي بودند كه باهم

از قصرشيرين آورديم

خودم را به لب جاده رساندم

جز نور آبي گشت بزرگراه 

چيزي ديده نمي شد

اكنون صبح شده است

نگاهي به عكسش مي كنم

فكرنمي كردم

 ديگر هيچ وقت  اورا نبينم