خوب بود و مرا خوب فهميده بود

در بين چيزي نبود

جز جاني و چند ترانه فولكلور

كه شبهاي زير زمين اجاره اي را برداشته بود

 

ديگر نه ؛ جاني در ميان نيست

تا سوگندي از اعماق من بيرون جهد

 گريه هاي  سرگردان در غربت اين اتاق

 

دستهايم را در لباس ها مي شويم

و ظرفها را در دستهايم

نامه اي كه از راه رسيده بود

يادي بود از گذشتگان

در صبح گرم خاكستان ميراحمد

مادرم شيرش را در گوشم ريخت 

و گفت :

زنهايي كه مي ميرند ديگر خواهرند

دست زدن به قبر زن ممنوع

 

خواهرم چيزي نگفت