I
گنجشكهاي خنديدن
نمي روند از سيم هاي سكوت
در برف هاي باران

II
در گورستان كابل
گوري گرم در بغل ام مي خوابد
بي اعتناي برفـــابه هاي هيمال

III
در مراسم تحويل روح ما
خاري به پاي كودكي نرفت
حتاهاي بيكار دست هاي شان را كشيده اند از آزار
دندان هاي درديدن     بر لب هاي گزيدن
و خاك را به تو سپردند در شماره هاي آخر پاييز
نه مرگ آن نبود كه تورا گرفت
در آن گير و گرفت
مرگ اينجا مانده است
          اين روزهاست
                 
                  در اينجا

ـ چاپ شده در مجله بايا. تابستان ۸۶