کولی دریایی
نشست روي تخت فلزي كنار جوي آب سردي كه از طاقبستان مي آمد
هوا خيلي گرم شده بود يك لحظه ياد دوستان شاعرم در جنوب افتادم اين تابستان لعنتي در اين ييلاق اينگونه آدم از گرما كلافه مي شودآنجا ديگر چه قيامتي به پاست ؟ خرما پزان !
اول خواستم كمي سر به سرش بگذارم يا كاملا از سر بازش كنم كه نخواستم چون عجيب ترين زني بود كه در تمام عمرم ديده بودم انگارمدتهاي طولاني وجاهاي مختلفي با هم بوده ايم كجا؟ نمي دانم .
دست راستم را گرفت گفت:
برادر اسمت چيه ؟ گفتم :علي
: علي آقا اسمت عليه - علي يارت باشه بگو يا علي . . . . يا علي
: علي آقا چند مدتيه هي برات بد مياد
:علي آقا سفري در پيش داري ولي عجولي
:علي آقا مادر ودختري چند ساله اذيتت مي كنن
:علي آقا طلسم شدي
:غم سنگيني رودلته كه علي يارت باشه
چشمهاي من بدجوري گره خورده بود در چشمهاي زن عجيب
نمي دانم كجا اورا ديده بودم خيلي شبيه دانشجويي بود كه هنگام ماموريت در فرودگاه يزد ديده بودم وشايد هم شبيه داستان ممتد زني كه هرشب مادرم برايم تعريف مي كرد ومن تاصبح به اميد يك شب ديگر آرام مي خوابيدم زن توي قصه خصوصيات خاصي داشت مثلا مطلقا حرف نمي زد فقط راه مي رفت اينجابود كه نمي توانستم دقيقا اين زن را با او يكي بدانم معصوميت عجيبي وجود زن را گرفته بود خيلي دوست داشتم با او حرف بزنم تابه مسائل مهمتري از او پي ببرم
وقت من تمام شده بود خداحافظي غمگيني كرد ورفت
به يكي از كارگران باغ گفتم اين زنها شبها كجا مي خوابند گفت در مهمانخانه ي جنب ترمينال قديم تهران مهمانخانه ي فيليپ ارمني
شب رفتم آنجا ولي فيليپ گفت چنين زني با اين مشخصات را نمي شناسد
خيلي عجيب بود اين جا تنها پاتوق وقديمي ترين جايي است كه زنان دوره گرد طي ساليان به اينجا آمده اند
چند روز پشت سر هم به باغ رفتم ولي از او خبري نبود
از تك تك زناني كه از شيراز آمده بودند پرس وجو كردم ولي هيچ كس اورا نمي شناخت
حالا با گذشت اين همه سال به اين نتيجه رسيده ام كه او اصلا وجود نداشته است وهرشب به خيال اينكه او هميشه وهر جا مي تواند باشد سراغ داستانهاي مادرم مي روم ودر ذهنم تمام حرفهاي مادرم را به خاطر مي آورم كه پراز تصاوير زناني است كه هريك ازآنان مي تواند جاي او باشد0