آنوبانی نی
همه مردم دنيا پدرم را مي شناسند او يك بناست
وقتي به خانه مي آيد مي تواني از چهره اش ميزان كار كردن آن روزش را بفهمي از بروز خطوط عجيبي كه در چهره اش نهفته است
امروز عصر خانه اي را چند بار ساخته بود ولي هربار فرو مي ريخته وباز مي بايست از اول همه چيز را مي ساخت تا آخرش با هزار فوت وفن سرپا نگهش داشته بود
مي گفت : بايد شب عيدي خانه را تحويل مي داديم تا نامش در ليست خانه هاي امسال ودر دفاتر شهرداري ثبت مي شد
خانه خيلي خسته بود اصلا طاقت ساخته شدن هم نداشت
پدرم چند بار خواسته بود از عصبانيت پرتش كند وسط خيابان ولي دقيقا همان لحظه شيطان نياز به لعنت داشت
شب كه شهر خوابيده بود رفتم سري به خانه زدم تاببينم اين قشقرقي كه امروز راه انداخته است از كجا آب مي خورد
سر خيابان كه رسيدم از دور پيدا بود خانه به شكل غم انگيزي ايستاده بود وجايي براي آب خوردن هم وجود نداشت
رفتم داخل كاملامشخص بود تازه ساخته شده است بوي گچ خيس وآجرهاي چيده شده ي تاق خانه را از بيرون متمايز مي كرد ياد گرمابه هاي قديم افتادم بخار آب وتن هاي خال كوبي شده وبوي روشور هايي كه از تركيب گچ و مغز گاو ساخته مي شوند
انگار هزار نفر اينجا خودشان را كيسه كشيده بودند تا اينكه سر از جايي در آوردم وواقعيتي كه تاريخ اش غير قابل باور است
افرادي در دالانهابه شدت مشغول كار بودند زن ومرد وكودكاني كه در آوردن مصالح كمك مي كردند روبروي درب يكي از ورودي ها نقش آنوباني ني حك شده بود فورا حدس زدم اين مردم متعلق به قوم لولوبي ها هستندباسر وصورت كاملا پوشيده از گرد وخاك وكاملا عصباني
ظاهر اين مردم شبيه كتيبه اي بود كه در وسط كوه ميانكل در اطراف خرابه هاي شهرحلوان در حياط مدرسه واقع شده است
خانه حالش خيلي خراب بود واصلا سرپا نمي گرفت مي گفت فقط به خاطر پدرت مقاومت مي كنم چون اصلا حوصله غرولندهاي اورا ندارم وگرنه من از ساختمان بودن فقط يك ظاهر خوب دارم درون من را لايه هاي عجيبي گرفته است كه در دوره هاي مختلف مورد بررسي قرار خواهد گرفت
از امشب تاهزار شب ديگر اگر دوباره از آن خيابان بگذرم هيچوقت باور نمي كنم چنين خانه اي وجود داشته است هر چند كه ديگر او متعلق به ميراث فرهنگي است
مدتهاست كه به پدرم مشكوك شده ام هر صبح مادرم چروك هاي صورتش را صاف مي كند
اين روزها معلوم نيست كجا كار مي كند
وكارگراني هم كه با او كار مي كنند هيچ وقت به خانه بر نمي گردند