۱۴ شعر از کتاب جدیدم (آنهااز مرگ ترسیده بودند) را در این پست می گذارم دوست دارم فقط نظر ادبی بدین به علت کاروبار درس ومشق تا یه مدتی نیستم - راستش یه مدتی اصلن نباشم بهتره این مدت جنگ اعصاب حاشیه ای زیادی داشتم
۱-جار
هان!
اي كسي كه پشت آتش نشسته اي
رج هاي محكمي روي شعله مي بافي در نهان
من
ازعميق
ازقبيله ي سيب
از شيهه ي پل
از اكسيد مس باتو حرف مي زنم
:
عميق سطح بوده است- قبيله انگور بوده است
پل عمودي بوده است- اكسيد سكه بوده است
2-خطابه
سيده !
آن قدردر خاطردارم
كه ببينم چگونه غسلم مي دهي
حنوطم كن
با آب ارواح زناني كه
گاهي در خواب مي بينم
ازجان افتاده اند
تصاويري كه از عروسي ديوهاي دريا گرفته ام
ماكيان بي هوش كف اتاق گريه مي كنند
و عدسي هاي تو كه هميشه محدب اند
3-طرح
عضلاتي كه براي اخم
دست به دست هم مي دهند
در رخ
به شكلي طراحي شده
برشريان هاي عمومي ايستاده اند
حتا زني كه صورتش تيك مي زد
سال هاست ميز را ترك گفته است
شايد اكنون روبه روي آيينه اي
به تماشاي رقص گونه هاش نشسته باشد
يا
شايد سالها از مرگش مي گذرد
4-احوال
او پرنده بود اگر هم نبوده باشد
صبحگاهي او را شبانان
در آغوش روحي به رنگ باد
در مقابل آب ديده بودند
با شالي به كمر
و مريدان بسيار
كه كمر بسته ي
درختان امرود
دامنه هاي دامنش بودند
از او دانش بسياري داشتند
5-سايه
آن ابروانِ شبانه
كه براي من كشيده مي شدند
ازچهره هايي بودند
كه چشم نداشتند
راست به قامت بو
مي ايستادند
از جايي كه عشق
از تو برمي خاست
آن جا كه پيش از ابروان
به رقص نشسته بودم
6-اسرافيل
اكنون
دمادم
در اين شاخ بدم
در اين تنِ
پر از جراحت هاي عمومي
اي رسول زرد
فرصت مناسب است
براي عطسه ي مقدس
7- عادت
عادت تلخي است
اين كه آدم فكر كند
به چيزي عادت كرده است
مثل هميشه ي من
كه احساس مي كنم
زني
در تاريكي هاي خانه ام
گريه مي كند
8-سرنوشت
شام گاهان
يا به هنگام شام كنيزان
خودم را
ازصخره اي پرتاب مي شوم
وصبح خودم را
در رختخوابم مي يابم
چه سرنوشت غم انگيزي است؟!
9- اصوات
تا نهايتِ عمر اصوات
به لحن هاي پريده احترام مي گزارم
تا نهايت عمر
به صورت مي نشينم
چيزي از صوت در خاطرم نيست
10-سرود غم انگيز لحظات
حرف بسياري از من رفته است
روزگاران را ديده ام
از شكست ها لذت بردم
مرگ عزيزان را به فال نيك گرفتم
آن گاه سوار بر برگي از قداست رودخانه گذشتم
از آب متبرك
كه سرشار از انگشترهاي طلا بود
وشعرهاي آسيايي را با آواز زمزمه مي كردم
11-از خاطرات
تنگه را برف زيادي گرفته است
احساس ميكنم
نشمينه با بچه هاي دبستان
درسرما مي لرزند
و اين را خوب مي دانم
نشمينه سالهاست
از اين جا رفته است
اما حرمت برف است وزندگي
بهار آينده را گريه خواهم كرد
12-اجتماع ارواح
شرح را نمي توانم
به صحرا مي زنم
به رنگ مي زنم
ازگريه مي روم
براي فرضيه ديداري
به صبر مي ايستم
تا كهنه گي تن وريخته گي مو
شايد شبي گرد هم آييم
با خسته ولبخند
13-جمع
همه از آن خانه رفته ايم
تسبيح كه پاره شد
هر كدام گوشه اي افتاديم
ما ديگر نمي خنديم
ما حرف نمي زنيم
كسي كه آلبوم را مي گشود
مي گفت: ما مرده ايم
14- براي بي اعتباري مرگ
هنوز مي بينمتان
گرد آتشي
حلقه زده ايدو
مي رقصيد
مي خنديد
شما اطراف آتش را نمي بينيد
من شما ها را مي بينيم
همان قبلا