في حاله الموت

 

 

سنگم بزنيد    پيش از آنكه به سرم بزنيد

از صبورهايم سنگي ببريد                  بدهيد تنم را تنهايي نخوريد

بعد        بيرون بزنيد         از سرم برويد

براي بار آخر مي گويم

و نان و پرنده را مي خورم پيش از پيش شما مي روم

و عتيقم را عهدي بسته ام را بسته ايد يا نه ؟

 

باران بيرون از من            بيرون تر از باران

در باراني ام        مي بارم                      به خودم

 

بعد از قاب مي زنيم بيرون            براي بار چندم

در راه هاي نرفته                         انگار     كسي رفته است

با دوچرخه اي    كه سرم مي چرخد دور سرت

آه اي تو            بزن به سرم   تا بپرم از خودم

 

بيرون تر چه كسي از خودم بهترم

زمستان ۸۴

نگاه

ميني بوسي كه از شهر برگشته است !

 


يادداشتي بر گه رمه شين /جلیل آهنگرنژاد


هنرمند آمده تا دنيا را روايت كند . روايتي گاه تلخ و گاه شيرين . و شاعر در اين ميان ، راوي دردها و رنج ها ي بزر گ بشريست . گويي ما مشرقي ها ، ايراني ها ، كردها بيش از هر چيز خمير مايه ي روحمان را با اندوههاي بزرگ سرشته اند . شايد همان تغبير عارفانه ي» نيستان ازل « را به شكلي ناخود آگاه و جدي تر از همه ي اقوام و ملل پذيرفته ايم . شايد واژه ها ي زخمي درطول تاريخ  بيشتر  با اين فرهنگ خو گرفته اند . كوهها ، صخره ها ، بلوط ها ، چشمه ها و پريان خيالي شان نيز همخون اين رنج هاي بزرگند .
از همين روست كه هر گاه اثر يا مجموعه آثاري از شاعران كرد مي بينيم ، نا خود آگاه و پيش از گشايش ديباچه هاي آنان ، خود را با نگاهي همراه مي كنيم كه با اين پروسه ي ازلي ابدي احساس خويشاوندي مي كند . شگفتا كه ما از همان ابتدا مجموعه اي پارادوكسيكال از اندو ه و شادماني بوده ايم .
اين افراط و تفريط را در رنگ لباس و ... در فرهنگ كردي مي توان به وضوح ديد . اندوهمان دراوج است وهر گاه با طبل شادي نيز همنوا مي شويم به اوج مي رسيم و اين خاص نگاه حسي يك هنرمند در چارچوب قومي است كه كمتر تن به شكست چار چوبها داده است .
شك نمي كنيم كه هر گاه با اين نگاه حسي جهان اطراف را مي نگريم ، زلال ترين تصاوير از دنيايمان را به قضاوت ديگران سپرده ايم وهركه در اين فضاي ويژه قرار بگيرد ، ناخود آگاه تسليم دنيايي فرا عقل مي گردد .
گويي در پيشا تاريخ نشسته ايم و حكايت خطي عريانه هاي انساني را مي شنويم كه امروزه عقل معاش انديش از بيان آن سر باز مي زند .
در دنياي ادبيات كردي بيش از هر چيز ممكن ، همراه اين گونه نگاه حسي هستيم . شاعر با صميمي ترين بيان درپي افشاي خويش است . افشاي خويشتن خويشي كه مي تواند تعميمي جدي بيابد بر همه ي انسانهاي دور وبر ما ، همه ي انسانهايي كه بي اجازه ي جيب هايشان عاشق مي شوند و بدور از نگاه پاسبانها خودرا به اولين  پاسگاه و جدان معرفي مي كنند .
گرمه شين نيز محصول چنين نگاهي است . اگر چه شاعرش با رويكردي كاملاً متفاوت با دنياي شعر فارسي مانوس است ، اما دراين جا انگار مي خواهد به اصل و تبار و ريشه و لحظات حسي گذشته ي خويش و نياكانش برگردد . اين شاعر در همان بدو ورود به گرمه شين متفاوت مي شود با » راخ « ، » هواي هرات « ، » بلوك هفت! « و آنچه را كه به كارهاي هنري اش در قلمرو زبان رسمي فارسي مربوط است .اين امر شايد محصول رجعتي عميق به خويش است . خويشي كه با حس نو ستالوژيك همخون جدي و غيرقابل انكاري دارد .
انگار ميني بوسي از شهر پس از طي مسافت هاي بسيار و گذر از دنياي مدرن و نيز كوهها و صخره ها و بيابانها مسافري را پياده مي كند با چمداني سنگين و حسي سر شار كه به شوق ديدن ديار قديمي اش دريچه هاي قلبش را گشوده است و از » درو چ هاي « آبادي خيال خوب كودكي و نوجواني برايش دست تكان مي دهند و پرياني پا برهنه به ديدارش مي آيند وكودكي سمج با يك جفت كفش لاستيكي و سر و رويي گرد گرفته به دنبال درب چوبيني مي رود كه از مادري » مزياني « بگيرد . اما روايت انگار مي خواهد بر مدار » تلخ« بگردد و » ياس «...
 ا زهمان ابتدا نه ماه و نه ستاره! شوقي براي جلوه گري ندارند . شب با مسافرش هر دو را ويان اندوه مي شوند :
 » دلي نيه هلايدن مانگ و هساره ئمشه و «
 آرزوي باران ، صداي گرمه شين را غليظ مي كند .دنياي گرمه شين لبريز از درد هاي كوچك و بزرگ است . دردهايي كه با عينك دودي يك مسافر از شهر برگشته ديده نمي شود . بلكه با نگاهي ژرف در ذهن شاعر روايت مي شوند : درد ي اجتماعي كه اين سالها زخمه بر زخم عميق مان مي زند :
» يه بو كز گيس كيه ؟ ئاگر چيه له مال كي ؟
حه يفه خودا ئاگر بچو له زولف و هيورده خال كي ؟ «
 گرمه شين ، ص 11
بسامد واژه  ها يي همچون : شه و  و متفرعات آن ، و فر ، ئاسمان ، ئاگر ، پايز ، سه رده وا و متفرعات آن ، سيه ، په ژاره ، مه رگ  و متفرعات آن و ... همگي مخاطب را به پيشواز دنياي شاعري مي برند كه در آن گلي نمي شكوفد ، بهاري پايا نمي آيد ولي از گل زخمهاي روح شاعري خبر مي دهد كه حد اقل در چار چو ب اين پنجره ي چوبي دنيا يش فقط يك فصل دارد و آنهم خزان است .
عنوان مجموعه نيز مخاطب را بي هيچ كنكاشي تسليم حزني ناخواسته مي كند . شيون زني كه انگار از پي ساليان تاريخ و صخره هاي جغرافياي زاگرس برخاسته و بر پيشاني اين مجموعه حضوري محسوس دارد با نام مجموعه ابزارهاي اين تسليم اوليه و خلع سلاح ذهني مخاطب است .
درلابلاي هر ورقي انگار زني منتظر است كه از عمق جانش » شين « كند و اگر بر گونه هاي مخاطب حساس اين مجموعه گل اشكي بيشيند قابل پيش بيني است . اگر چه به قول » شلكوفسكي « در اين متن از بند شلوار عبارات مراقبتي نمي شود (  والبته اين نكته را بايد از  جسارت شاعر دانست ) اما بيان گيراي اين آثار مخاطب را قانع مي كند كه به وزن و حواشي ديگر گير ندهد و لب لباب كلام و نگاه شاعرانه را بگيرد .
از ديگر نمودهاي هنرمند انه ي شاعر گرمه شين حافظه ي تاريخي اوست در چار چوب ايل و تباري كه از جنس صخره و بلوط زاگرس اند . بعلاوه بايد گرمه شين را از حيث اصالت و اژگاني به عنوان سندي مبرهن بر ادب ماناي كردي جنوبي دانست . واژه هايي كه در اين مجموعه جان دوباره يافته اند فراوانند و همين اشعار تضمين كننده ي بقاي اين واژه ها هستند . بي شك بايد به پاس اين حركت كلاه از سر بر آورد و به او احترام كرد ارزش اين امر را زبان شناسان بيش از هر كسي ديگر درك خواهند كرد .

 

منبع سایت بلوط