در وسط اتاق پذیرایی خانه من گلیم کهنه ای نقش بسته است که بیش از پنجاه سال پیش با دستهای مادر بزرگم درست شده است  گلیمی که به گفته مادرم خیلی از بچه های فامیل روی آن بدنیا آمده اند گلیم کم کم می پوسد وتعدادی از متولدین روی آن هم زیر خاک می پوسند

روز دوم عید ۸۶ بود بعداز آسیب دیدن دستم وآن برخورد مسخره باید به روستا می رفتم تا از هیاهوی شهر به دور باشم به نقاره کوب

 خیلی ها آمده بودند تمام همبازیهای کودکی بجز هومن که امریکاست و جمیله که تنبل شده است خیلی برای رفتن عجله داشتند ولی پیشنهاد من آنها را شب در نقاره کوب گیر داد

دایی ام (حشمت) با تومر بدخیم مغزی اش هم حضور داشت  کاملا می دانستم این آخرین بهار عمر اوست .نگاه حسرت بار به دشت نخشین وزمینهای پدری وخاطرات کودکی .مدرسه ابتدایی .شیطنتها .مردان وزنان  کوچه های باریک  روستا وسرنوشت عجیب تک تک اعضای خانواده وسکوت انفرادی تک تک ما .. . . . . . . . . .

امسال بهار آمده است  البته کمی دیر و کوهپایه های سرپل ذهاب مثل همیشه پیشدستی کرده و سبز آمده اند  بیش از پنج ماه از مرگ حشمت می گذرد یادم نمی رود  بعد از مرگ همسرم این جمله را به با خودم  گفتم :بهار هم می تواند زیبا نباشد جمله مهمی نبود ولی کشف تازه ای برای من تا همیشه  است

واما آن گلیم کلهری مثل مردمانش فرجام خوبی نداشت شاید این آخرین بهار گلیم است 

 وبهاری دیگر جای خالی چه کسی را بنویسم؟