سوگ نوشته اي براي دوست ام منصور بني مجيدي

 

تصوير اول:

 

غم واندوه كه وجودت را مي گيرد تازه يادت مي افتد آن دوست كه كنارت بود نمي خواست هيچ وقت غمگين ات كند . حتي اگر ديشب را در منزل مظاهر شهامت با نان ونمك سپري كرده باشي و در هواي حيران گم نشده باشي .ياد هزار خاطره گمشده تا دريايي كه ترا مي خواند

خيلي راحت است غافل از ترافيك تهران اگر در اول شهر فرياد بكشي منصور واكبر وداوود صدايت را مي شنوند و همه شهر دوستان من كه شهره آفاق اند به دوستي ومهمان نوازي را به نيك مي شناسند 0

 در باريكي كوچه اول مردي با موهاي جوگندمي نشسته بود عكس اش را قبلا در مجلات ديده بودم گفتم آقاي اكسير؟

گفت:شما و . . . .. . . .

شب در خانه اكبر وصميميت سفره اش براي من كه اهل گرماي داغ سرپل ذهابم وطعم  برفابه هاي دالاهو را چشيده ام وشگوني كه پيراهن سياه ام نداشت . . .

شب نشيني آستارايي ها صفايي داشت منصور بني مجيدي واصغر موحد وداوود ملك زاده وحرمت خانواده هايشان و شبي زيبا بود

گفتم آقاي اكسير مي خواهم شب لب دريا بخوابم زير آسمان خوشبخت آستارا وشن هاي نرم ساحل  لب دريا خوابيدن و خوابديدن  فلس ماهيان خزر و خيال سرزمين پر گهر

وصبح با صداي دريا وعظمت حنجره منصور :

بيدار شين بچه ها سيما صبحانه رو آماده كرده

 

 تصوير دوم:

 

ميدان انقلاب در  شب سرد زمستاني با مازيار نيستاني و رضا شمسي ومردي تنومند كه از انتهاي خيابان بدبخت مي آمد ما امروز را با هم بوده ايم  با خسته گي هاي عليشاه مولوي وبچه هاي خوشبخت شعر امروز ايران در صداي هنوز جوان سيمين بهبهاني واخم پدرانه ي علي اشرف درويشيان و قراري كه به قراري نرسيد

به رضا ومازيار گفتم چه تصوير زيبايي از منصور است اينكه وسط خيابان در اين هواي سرد در خط اتوبوس برعكس ماشين ها چون يلي مستدام راه مي رود گفت بچه مواظب باشيد ومن هم امشب مي روم آستارا وهراسناكي آن شب در كوچه هاي امير آباد وسراسيمه به خانه فرهاد گوران  رفتن وچاي نيمه شب فرهاد با سكوت عجيب

 

تصوير سوم

 

اين بار نه براي ديدار است ونه سفر نه براي شادي است ونه شيون حس عجيبي است اين كه براي ديدار دوستي بروي كه مي خواهد بميرد داريوش مهبودي مي گفت : تاجي كاغذي برسرش مي گزاريم و. . . . .

پيوسته صداي حزن آواز فرامرز سه دهي واشك هاي گاه به گاه چشمهاي دوستان .وبغض سنگين عليشاه .سكوت بكتاش آبتين .بي حوصله گي رضا قنبري كه خاطراتي دارد

وشبي ديگر در ساحل آستارا با دستهاي مهربان داريوش معمار كه هميشه باعث دوستي است وعصبانيت وكلافه گي موسي بندري

 شب محزون ساحل آستارا نغمه هاي كردي وخسته من به ياد آن روزگار كه دلم در بند بود   پيش از آمدن به آستارا شعري نوشته ام ومريم بانو گفت حتما در آستارا بخوانيدش

در جاده پيوسته صداي معشوق مي آيد كه مي گويد .مرا بي تو به سر آمد زندگاني . . . .. . . .. .

 ديگر از هيبت اندام منصور خبري نيست وگاه وبيگاه اشعار تركي اش را نثار جمع پريشان ما مي كند

 

تصوير آخر:

 

غريبانه پشت پنجره روبروي ميدان مصدق كرمانشاه با حزن هميشه گي اين پنجره هق هق گريه هاي دوستان و اينكه مي گويم مريم بانو بيا امشب را به نام منصور گريه كنيم به چه كسي بايد تسليت بگويم به هيچكس - اصلن تسليت يعني چه ؟

منصور همچون حلاج لحظه لحظه كاستن جسم خود را نظاره مي كرد وهيچگاه لب از عشق وشعر فرونبست وزيبا سرچوب پاره راسرخ مي كرد

 

 

علي الفتي /كرمانشاه تابستان 87