بريده اي از يك مرگ غير قابل چاپ اعلام شد
نمي دانم مي تواند روز خوبي باشد يانه ؟( اصلا عصباني نيستم )دوست نازنيني نوشته بود دچار خودستايشي ويرانگر شده اي نمي دانم شايد راست گفته باشد نمي خواهم شيپور بكشم وفرياد بزنم ايها الناس كتاب من پس از چهار سال غير قابل چاپ اعلام شد تا آنوقت چريك بازي دربياورم وادبيات را تحريم كنم .اعتصاب كنم .اعتراض كنم.بيانيه بنويسم.امضا جمع كنم.باپيپ عكس بگيرم .موهايم را دمب اسبي بكنم .پشت دود سيگار نيم رخ پيدا شوم وشعري را براي خوشايند بعضي ها به آستان مقدسي تقديم كنم تا فكر كنند من اين وري يا اون وري نيستم چه مي دانم وهر چه شما فكر مي كنيد ولي هيچوقت در زندگي ام نترسيده ام مطمئن ام ! من يك بچه دهاتي باروحيه ي ايلياتي ام ودرست بشو هم نيستم
كتاب( بريده اي از يك مرگ ) كه حاصل روزگار تنهايي واندوه من بود در خراسان در سرزمين فردوسي وعطار وخيام واخوان و....... با تيغ بي رحمانه مميزي كه يقين دارم كتاب را نفهميده است غير قابل چاپ اعلام شد من نمي دانم كتابي كه در آن هيچ گونه اشاره اي به سياست.مذهب.اروتيك وهرگونه شبهه اي نشده باشد چرا بايد مجوز نگيرد همه خوب مي دانند يا خيلي از دوستاني كه مرا مي شناسند من تمام كتابهايم را با هزينه شخصي چاپ كرده ونه ناشر و اداره اي از آن حمايت وسرمايه گذاري كرده است ونه درآمدي عايدم شده است
اصلا(عصباني نيستم) به اين فكر مي كنم كه فردا كتاب كردي ام را براي فهرست نويسي به مركز فيپا ببرم نمي دانم براي چاپ اين كتاب بايد چكار كنم نمي دانم واقعا نمي دانم اگرهمه چيز را مي دانستم كه خيلي احمق بودم
تا آخر هفته منتظر نتيجه آزمايش كتاب (هواي هرات) هستم انشا الله پسره ! اي بابا! پسر يا دختر فرقي نميكنه مهم اينه كه مادر بچه سالم باشه زندگي بهتر با فرزند كمتر
واين ام شعري از كتاب مرحوم من:
مانيا
من خانه نبودم
ولي او مرتب زنگ مي زد
از چشمي به او نگاه مي كردم خيلي كلافه بود
فرياد كشيدم: پانته آ من خانه نيستم
ولي او مرتب زنگ مي زد
در را گشودم
گفتم مگر نمي بيني خانه نيستم
ولي او مرتب زنگ مي زد و گريه مي كرد
اين كار هر شب اوست
شبانه سرايدار به زحمت در را برايش باز مي كند
يك راست سراغ اتاق من مي رود
پشت پنجره سيگاري روشن مي كند
به كوچه نگاه مي كند
كنار همان تير برق
سايه اي رد مي شود
برايش دستي تكان مي دهد بعد مي رود
روي پله سرايدار بالا مي آيد به او مي گويد:
امشب چطور بود خانم؟
اين كار هرشب اوست
راننده آمبولانس مي گفت:
بيمار بي آزاريست