تحول معنوی شعر
تحول معنوي شعر وشاعر
نگاهي وسيري در شعرهاي كوروش همه خاني
مجنون كه مي شوي ليلي ات را مي برند
كوروش همه خاني از آن دست شاعراني است كه اندوخته ذهني وشهودي در شعرهايش بيشتر به چشم مي خود در آثار گذشته ي او كه قريب به دودهه حضور عاشقانه در شعر فارسي است .عنصر عشق واحساس اما فارغ از رمانتيسم معمول نقش اصلي ودرونمايه اي فخيم وماندگار براي او به يادگار مي گزارد با نگاهي اجمالي دريافت مي كنيم كه عاشقانه نويسي هاي همه خاني حسي معصومانه در شعر جاري مي كنند وگهگاهي غربتي كه در ذهن شعر علامت مي دهد حسرت وغيبت معشوقي ايده آل است كه تنها در شعر وانتزاع بوجود مي آورد /
بر پيراهنت/دست می کشم/نبض تو می زند/پس کجايی نمی بينمت/يادم می آيد/من شعر می سرودم
که تو رفتی/و همين بهانه ات بود/ روزی دوباره باز خواهی گشت/بی بهانه شعر مرا خواهی خواند
و بر پيراهنم دست خواهی کشيد/ نبض من خواهد زد/اما/مرا نخواهی ديد
( از کتاب سراغ مرا از سکوت بگير )۱۳۷۱
از اين دست اشعار بسيار از همه خاني خوانده ايم شعري كه مختص به خود اوست شعرهايي فارغ از روساختهاي تصنعي و سانتي مانتال در اين نوشته سعي براين است تحول معنوي شعر كوروش همه خاني را به اطلاع برسانم نه نقد آثار يا اين تحول غرض توجه مخاطب به اين گونه از اشعار اوست كه متاسفانه به علت مهاجرت شاعر به خوبي به اطلاع مخاطبين نرسيد و مطبوعات نيز بيشتر از اشعار قديمي او منتشر مي كنند وعدم دسترسي به دو كتاب اخير شاعر دليل اصلي اين غربت است /ما در كتاب (با او كنار آمدم ) از همه خاني متوجه تغييري اساسي در نوشتن و به عبارتي نوعي ديگر از شعر او مواجه مي شويم كه تعجب همگان را بر مي انگيزد ولي با نگاهي اجمالي متوجه مي شويم شاعر شعر هاي گذشته مي بايست چنين بنويسد و فاز ديگري از همان ذهن است وخواننده بادقت و با حوصله مي تواند تشابه اين اشعار با سير حركتي آن را درك كند در با اوكنار آمدم استحاله روحي وذهني شاعر است كه جز با تجربه هاي زندگي ودر برخورد با انسانها وزمان ومكان نمي توان به آن دست پيدا كرد ومن نام اينگونه نوشتن را فرديت شاعر مي نام شاعري كه تا آخر روي پاي خود ايستاده است شاعر در آن مجموعه به دنبال ارتباطي نامرئي با منبعي متافيزيكي است وآنجاست كه معشوق در هيئت نور دلبري مي كند وهمان سير مباركي است در باب عشق و شايد عين القضات از تمثيل ليلي ومجنون اشارتي زيباتر داشته است كه بيانگر غيبت انسان در سطحي مبهم است وطبيعي است كه شاعر به يقين وصول حالاتي اينگونه داشته است شعر هاي كه در اوج پريشاني وسردرگمي طبيعي گاه به اين رنگ وطيف از شعر در مي آيندو چون كودكي سراغ از اصل خويش مي گيرند وگزارشي از مكاني مي دهند كه در غربت شاعر متحول مي شود واينگونه مي نويسد
نه اين هوا بوي سرزمين ام را مي دهد/نه اين دست ها/صداي دست هاي توست/تنها/قدم به قدم
قدم هاي مرا /پاي سكوتي ايستاده بر پا/جاي خالي تو/درحفره هاي پلك من/بي صدا/درشكستن شاخه هاي تبر/حدسي كه مي زديم/در ريختن برگها/كتاب با اوكنار آمدم صفحه 23
نمي خواهم در روزگار ديجيتال در هيئت درويشان و ژنده پوشان در آيم ودست به واپسروي زده باشم ولي توقف زمان در متن هميشه مبارك بوده ومتن به راحتي مي تواند چنين عملي رامرتكب شود مگر در اين روزگار نيست كه بسياري ازتئوري هاي فلسفي .جامعه شناختي .علمي .اقتصادي وسياسي با شكست مواجه شده وروز به روز در بام جهان (تبت) بر سكوت بشر افزوده مي شود/جهان شعر همه خاني جهاني سراسر متافيزيك وسرشار از بخشايش است و اين ناشي از نوع زيست وزيادت ذهن اوست او انتخاب مي كند وراه را با تمام مشقت ها مي پيمايد
گفتا : من آن ترنجم كندر جهان نگنجم گفتم:به از ترنجي ليكن به دست نايي (خواجوي كرماني)
اخيرا مجموعه شعري از همه خاني منتشر شده است با نام مقدس (مادر) وراه دشوار شعر همه خاني هنوز ادامه دارد ومكمل شعرهاي گذشته و ادعايي است كه من در سطور بالا داشته ام همه خاني پس از سير اسفارثلاثه اش يعني:
1- دوره ي پيش از كتاب با اوكنار آمدم 2- دوره كتاب با اوكنار آمدم3- دوراني كه كتاب مادر منتشر مي شود وتاكنون/سيري با تحول معنوي در شعر فارسي داشته است و انشعابي مناسب از شعر دهه هفتاد بود ورا ه حل منطقي و واقعي از ساير هم نسلانش را انتخاب كرده است نسلي كه به گواه آثارشان ومنهاي عده اي از متشاعران دوره درخشاني از شعر فارسي را ارائه دادند كوروش همه خاني در كتاب مادر معشوق را در هيئت مادر مي بيند مادري كه صداي مهربانش در گوش بسياري از دوستان مانده است واما دريغ عاقبت آدمي مرگ است
اي دل صبور باش و مخور غم كه عاقبت اين شام صبح گردد و اين شب سحر شود(خواجوي كرماني)
در آثار اخير همه خاني اين تغيير يا جهش ملموس است كه شاعر در چه روزگاري به سر مي برد سرودن يا براي مادر شهودي و زلاليت بسياري مي خواهد ومهري است كه به روزگاران در دل نشسته است /همه خاني چه خردمندانه وبا آرامش در كتاب مادر مي نويسد:
مجنون كه مي شوي/ ليلي ات/ را مي برند/ (صفحه 17 كتاب مادر)
ديريافت ذهن بشر و علاقه ي به لذت در نرسيدن در چند كلمه به زيبايي مي نشيند يا:
بيا به دور ما/يا مارا ببر به دور خود /دور بزنيم/يابرويم از ياد/ يا برويم در خود/(ص 74.كتاب مادر)
قصه چنين است كه شاعر در چند سال اخير عمقي تر از پيش به مسائل مي نگرد البته اين به معناي نشان دادن پرچم سفيد به سوالات ذهني او نيست بلكه دريافتي است كه مخاطب شعر او از تغييرات دروني شاعر مي گيرد شعر امروز ايران نيز چشم براين جهش شعري نبسته است وبه قول آن چرب دست استاد غربال به دست از پشت سر هميشه آمده ومي آيد /ذكر اين نكته نيز در حسن ختام اين نوشته شايد بي ربط باشد ونوعي سرك كشيدن در احوالات شخص همه خاني است ولي به حرمت رفاقت و برخوردهاي دوستانه اينگونه بود كوروش فرديت خود رايافته است وخلوت گزيده را به تماشاي صحرا دعوت مي كند
منبع :روزنامه صدای آزادی
علي الفتي
پاييز 87