جنگل جانورانی اولاد زن
خوانش يك شعر ازكوروش كرم پور. . . . . . ... . . .. علي الفتي
جنگل جانوراني اولاد زن
كوروش كرم پور از آن دست شاعراني است كه در برهه زماني دشواري پا به عرصه شعر فارسي گذاشت وپنجه در پنجه ي شاعران توانايي در دهه هفتاد نهاد ودر آن پنجه كردن سربلند بيرون آمد هم نسلان او اينان بودند فرياد شيري /فرهاد حيدري گوران /علي آموخته نژاد/ هادي محيط /داريوش مهبودي /ناصرپيرزاد/ثريا كهريزي /مريم هوله/ موسي بندري/ آتفه چهار محاليان /سعيد آرمات /محمد حسن مرتجا
نسلي كه درنيمه دوم دهه هفتاد درميان خيل بوقچيان حرفه اي بعضا پيروز شدند وبا تجربه گران پا در دهه اخير گذاشتند كه چند نفري از اين اسامي هنوز ادامه مي دهند
به عقيده من دهه در حال گذر مي تواند دوره اي سخت در تاريخ شعر معاصر باشد تنوع فضا ها وحضور حتي افرادي از دهه چهل و بازگشت به بسياري از عقايد نيمه كاره كه از جمله تجربه عملي گروه شاعران( ديگر) و بيرون آمدن آن نوع شعر از كوره چهل ساله اي و استحكام دژ استوارآن نوع از شعر فارسي
شايد من اولين نفري باشم براي آن گروه بينابيني و وضعيت گذشته وجايگاه تاريخي شان كتبا چيزي مي نويسد من اين توطئه سكوت را مي شكنم وبر خلاف خيلي از دوستان هيجان زده ام به افراد مذكور احترام گذاشته واينكه آنان حضور دارند وشاعران كاملا پخته شده اي شده اند0 هر چند بعضي از آنها خيلي ساده بودند وكساني از آنان براي نام خود استفاده كردند وگاها تريبون تبليغاتي پيامبران دروغين شعر فارسي شدند كه بماند براي روزگاري نچندان دور
واما شعر جنگل جانوراني اولاد زن
صغراي فوق بي دليل نبود كاملا حواسم جمع است من در مورد شاعري مي نويسم كه شعر فارسي در طراوت و جواني به او چشمك زد او يك دبير ادبيات فارسي است زبان گذشته را كاملا درك كرده ودر خيلي جاها عاقلانه چنگ دستورات دست وپا گير ادبيات فارسي را گشوده است وسعي مي كند ازاين زبان پرده برداري نموده و بهره برداري منظمي نمايد
در تشريح اين شعر سير حركتي از جز به كل به زبان شعر رعايت شده است واين مدل جديدي مي تواند باشد اين شعر عليرغم كثرت معنايي باز به نقطه آغازين و واژه (احتمال ) ارجاع مي شود ونسبيت به تمام معنايي كه در شعر سيلان دارد دست مارا كاملا باز مي گزارد تا به راحتي در سوخته هاي جنگل درون او قدم بگذاريم
شاعر از جنگل بعنوان نماد يا همان سمبل بي نظمي ودر عين حال پيروي كردن ازقانوني خاص استفاده كرده است كه تمثيل و ظرف وسيعي است براي مثال
اين شعر فيزيولوژي عجيبي دارد به راحتي وبابهت مي توان نشانه هارا پيدا كرد وسنديت نسبي خيلي از اجزاي جهان است دامن زدن به اين زبان هم كه به نام او ثبت شده است باز مي تواند نشانه ي زباني يا لحني شعر( ولد زن) باشد البته در اينجا ما كاري به زبانيت متن وهر اتفاقي كه در آن چار چوب افتاده است نداريم چون نيازي دراين جا به اين بحث نيست / خيلي كم به شعري برمي خوريم كه فاقد نوستالژيا ولي تاثير گذارباشد يا تغزل وعواطف كه از اين متن جز در پايان شعر كه مي توانست مجزا هم باشد / اصولا نستالوژي ترفند وتوطئه اي است براي پوشش ضعف هاي زماني يك شعر كه خيلي ها باتوسل به آن حضور دارند من معتقدم بايد هر اثري در خودش اتفاق بيفتد درست مثل اين شعر / دراين جا امكان يك حادثه هست عناصر فوق را گاها به عنوان وجه تمايز متن هاي ادبي وفلسفي هم مي دانند ودراينجا به ميله مرزي مي رسيم كه كاملا با احتياط برخورد مي كنيم / تشخيص شعريت وفلسفيت نياز به سنگ محك خاصي دارد
ولد زن دست به ارائه گزارشي توسط يك راوي مي زند ويك نفس تا آخر متن مي رود اين متن اعتراف معقولي است كه در بطن ولد زني اتفاق افتاده است جهان روز مره گي ومحيط زيستي كاملا متفاوت بدون تاريخ وشهري كه اكنون هيچ ارتباطي با گذشته اش ندارد من نمي دانم اين متن را وهم بنامم يا واقعيت چون فاصله بسياري ميان اين دو كلمه مي باشد فكر مي كنم وضعيت فاصله بين آنان هم خالي از لطف نيست ويك كلمه سوم كه آن (هم ولد زن) بهتر است
اين سردر گمي مقدس وحسي كه قابل پياده شدن به هيچ متني نيست شعر است شعري به زبان آدمي درست عين ظهور يك فيلم سياه وسفيد در تاريكخانه اي وتكميل تدريجي آن
مكانيت شعر/ جنگل سوخته آيا نمي تواند شهر وهمي وزيباي آن روزهاي آبادان باشد جنگل سوخته نمادي است از جنگ وخرابه ها وآجر هاي سفالي شهري كه بر پيشاني هركدامشان جاي تير خلاص نشسته است حتي ديوار قهوه خانه ملوان
نشانه ها و بازيگران در هيئت بهايم و شهروندان آن جنگل سوخته
جنگل = محل سكونت + جانداران = شهروندان = شاعر
در حقيقت شاعر اجزا خود را به تشريح نشسته است وبراي كار آموزاني كه در درون يا بيرون شعر او هستند توضيحات مفصلي با زبان شعر مي دهد
جنگل سوخته چگونه جانوران آسوده خاطري را در خود جاداده است تا به راحتي بتوانند استعدادهاي فردي خود را بالفعل نمايند 0
جنگل محيط زيست جانداران وجانداري روايت گر كه خود شاعر است . همه چيز در پايان اتفاقي كه زود به سراغ شاعر آمده ولذتي پايان يافته از مكان ومحيطي كه شاعر را كلافه كرده است مي افتد 0 دراين محيط جانداري كه معلم است ونمي تواند بي خيال بچه مردم باشد خصوصيت وكسوت معلمي تنها تعهد يست كه در اين شعر به چشم مي خورد و خوش نشسته است / خيلي از خصوصيات خلقي جانوران به زيبايي تمام ودر عين حال ايفاي نقش مستقيم وبي واسطه اي در متن مي تازند
آيا اين شعر فرضيه اي به اثبات نرسيده يا رسيده نيست ؟
(وقتي كه درس مي دهم كه كه معلمم احتمالم)
ولد زن چه خيابانهاي سوخته اي در خود دارد وسايه ي مبهم ويرانه هاي جنگ در عالم واقعيت وذهن وتراژدي دردناك لين هاي آبدان
تكليف كساني كه در قهوه خانه با هم قليان كشيديم وچاي نوشيديم با جانوراني كه در خودم دارم / احتمال است
يا/ در حالي كه استكان چاي من كنار تكليف قليان سوزان هنوز تمام نشده است
از جمله لحظات خنثي در اين شعر دو سطر بالاست وتنها يك نقطه مكاني براي اعزام لحظات وسنجش ميان افراد وعموميتي كه خصوصيت شاعر درآن هر از چند گاهي حضور دارد وتراژدي دردناك آن سوئيت 31 متري عليرغم پرداخت دوبرابراجاره اي به مالكش باز وسايلش را به كوچه ريختند/ براي لذت بردن بهتر از اين شعر بايد به آبدان سفر كرد تا بداني شعر براي مردم چقدر بي ارزش شده است /(دست بردار از اين در وطن خويش غريب) /
بعضي ها را رودر روي خودم را با خميازه ي گشاد يك اسب آبي فراموش مي كنم
چقدر درد آور ودشوار است اسبي آبي براي فراموشي در تو خميازه بكشد شاعر به چه روزگاري رسيده است حتي براي فراموشي چه تاوان سختي پرداخت مي كند كششي است كه به سختي وبا فرضيه اي موفقيت آميز وشايد هم موقتي به اثبات مي رسد يا با چشم كشيده ي روباهي ازپشت شاخ كرگدني نگاه كني / روبه روي بعضي ها با چشم كشيده ي روباه از پشت شاخي كه در كرگدنم دارم نگاه مي كنم / اينجاست كه شاعر مكاريت خود را با تحكم وقدرت خاصي بيان مي كند عليرغم تمام همراهي ها تا اين لحظه اخطار خود را اعلام مي كند وحالش از اين مكاريت كه رفتار ديگران در او پرورش داده اند وبه اجبار گاه به آن نوع رفتار تن مي دهد بهم مي خورد
سلطنت شعري وفخريه هاي قشنگ
بگويم پلنگ من در صحرا ورويا بتازد به پاي آهوهايي كه فكر مي كنند خيلي گريزانند
دراين سطرو شاعر چه حسي نهفته است كه اگر بخواهد با چه اراده اي مي تواند راه را ادامه دهد اجتماع تضادهاي موجود در اين شعر دست به ساخت اثري پرتنوع وكثرت هاي خاصي زده اند باز در اينجا ترس از بي رحمي پلنگ خود وحس دوستانه ي ولد زني مانع از بوجود آمدن خيلي چيزهاي ديگر مي شود
استرس
استرسهاي بيروني وتروماهاي ناشي از انرژي منتقل شده در متن مشاهده مي شود كه آن را به سمت وسوي شكوائيه اي مي برد كه ناشي از فضاي جنگل مورد نظر مي باشد
عقابم بال سايه اش را باز كند روي هوش خرگوشي كه گاهي براي بازيگوشي /به علف زار من مي فرستيد
سرك كشيدن به عقايد ووضعيت معيشتي وزندگي خصوصي وغير شاعرانه او كه اصولا در كشور ماكه با ارزش گذاري هايي مواجه مي باشد مد شده است او فرزند آدميزاد است نياز به پرسش بعضي هانيست- بعضي هاكه با ابهام ودرعين حال سياليت خاصي در شعر حضور دارند ودر شعر هم سرك وار همچون فضاي بيرون شعرحاضر هستند وظرافت اجراي آن در طول متن كاملا مشهود است / وقتي خسته ام / حتما شتري در من مرده است كه دارم در خودم به دنبال قبر مي گردم تمايز جهان معلميت وشاعريت /دوموتوره بودن او/ با غم نان/ شتر هميشه نماد استحكام وخسته گيست وسكوت عجيب آن وآغاز مجدد او بعد از هر خسته گي وبلند شدن باپاهاي محكم فيل/ در آن جنگل گوزن نماد ويا هيئت شاعر است البته شاعر ثانويه يا همان دغدغه اصلي شعر كه گاهي سراغ او مي آيد خوب به اين سطر توجه كنيد / گاهي حين شما شاخ هاي گوزني / در شاخ وبرگ درونم گير كرده بود وبه ادبيات تنم مي زد اينجاست كه تلنگرها در نمادي غير خود جاي گرفته اند در كنار تكليف همان چايي كه جايي براي فرار از مافيهاست باز شعر دست برنمي دارد همان غروب دلتنگ كه غرق شدن خورشيد در شط است تازه ماجرا آغاز مي شود با هم بخوانيم دور كاملا مصرح ودر اينجا دو بعدي وسيكل دو طرفه ي اين سطر را: چه سرخ است غروبي كه در من سرخ پوستي ايستاده با ذهن /ايستاده باشد ولد زن با تمام بديها وناملايمات جهان را دوست دارد او عميقا با چنگ ودندان به زندگي احترام گذشته كه خيلي كم سطرهاي شعر دچار افسرده گي مي شوند او پاهاي زشت طاووس را پنهان مي كندوتن به زندگي مسالمت آميزي مي زند/ اما من هم بودم/با رنگ هاي بسيار تو وبخشش عجيبي كه در سطر نهفته است /انعطاف اين شعر گاه مي تواند منجر به عصبيت و شكست شود ولي سير زنجير وار وروايت متفاوت آن اين امكان را فراهم نمي كند حس شاعرانه متن را تنها نمي گذارد وحركت همچنان ادامه دارد
حرف آخر
ولد زن با تمام مقدمه ها وموخره هاي خاص رجعت بسيار ظريفي به پايان شعردارد تمام اجزا او به مرحله اي رسيده اند كه با بارانكي درياي سياه زغال آن همه سطر به راه مي افتد ماندن در آن جنگل سوخته وزيست با شعور جانداران كه با طراحي وفرمانبرداري خود شاعر به پايان ميرسد كه مهره ها را به راحتي واستادي تمام چيده بود وتوحش جانداران را به شكل خوبي اهلي كرده است ازآن همه نوسان ذهني به اين سطر مي رسيم كه وجود عيني در شعر ندارد وفراتر از متن به دنبال اوست شايد ماندن در جنگل سوخته وپرورش وتحمل آن همه جانور به اين خاطر اين سطر هاي پايين است :
اما فقط گاهي/ گاهي صداي آواز خواني زني را از شنوائي خودم دارم / فقط گاهي يعني به پيوست وزيدن بادي زني در جنگل آواز مي خواند / گاهي يعني صداي آواز خواني زني در جنگل سوخته مي شنوم /احتمال /دارم /
من به احترام اين شعر وپايان كاملا انساني اش كلاه از سر مي گيرم
علي الفتي /8/12/85