نقد
مقدمه:نقد زير توسط دوست گرامي ،شاعر ارجمند كمال شفيعي نازنين درباره كتاب پنجم اينجانب نوشته است ضمن قدرداني از ايشان آن را بي هيچ كم وكاستي در اين پست مي گذارم نمي خواهم مثل كساني باشم كه فقط با تمجيد وتعريف خوشحال مي شوند يا با نقدي تند وتيز طرف را به باد ناسزا مي گيرنداز ايشان سپاسگزارم كه به راحتي از كنار مجموعه شعر اين حقير نگذشته اند
نقش نمادين عنصر مرگ در شعر علي الفتي
کمال شفيعي
ارديبهشت 1390
هواي هرات / علي الفتي / نشر بوتيمار
پرداختن به رازها
و سرک کشيدن به اسرار شگفتيآفرين
خلقت دستمايههايي
از قبيل، مرگ، عشق و راز بزرگ آفرينش، خدا و عالم ملکوت دغدغههايي
است که شعر بسياري از شاعران را معطوف خود داشته است رازهايي که
ناميرا هستند و از هر زبان که ميشنوي نامکررند. در کلام عدهاي هم ملالآور و تصنعي، کليشهاي و نخنما شده.
مجموعه شعر هواي
هرات سرودهي شاعر کرمانشاهي علي الفتي را بايد با مؤلفههاي
خاص زيستمان شاعرش سنجيد. عناصري که نام دوم کتاب را اينگونه بيان
ميدارند «پائيز تلخي لبهاي بادام بود» اما نکتهي ديگري که بايد مدنظر داشت نفس کشيدن اين مجموعه در فضاي شعري دههي هفتاد است
با اين همه آنچه پلانهاي نامتناظر شاعر را در
خود پنهان کرده رمزگان و نمادهايي است
که از دو سو شعر
را در ميان گرفتهاند يک پيچشهاي زباني دههي هفتاد و دوم
عناصر زاد بومي شاعر که وجه مشترک اين دو ميباشد و ناگزير از شناخت آتمسفر حاکم بر فضاي ذهني شاعر و داشتن کليدهايي براي دريافت
مفاهيم و فرامتن آثار ميباشيم. مرگ و مرگ انديشي
و سرخوردگي شاعر از عشق، دو دستمايهي پر بسامد غالب آثار
افقي هستند و حضور پيدا و پنهان آنها، ساختار محتوايي و کلامي شعرها به گونهاي قابل
توجه مشهود است.
در کودکي / در
روستا / سگ پيري را براي مرگ
به بيرون از ده
ميبرديم و / روي زمين ميکشانديم
موهاي پهلويش /
بريده بريده روي جاده شني جا ميماند
گفتم:
چيزي نميخواهي
/ تا در اين لحظات برايت انجام دهم
با چشمهاي خيس
/ و گلوي خشک
گفت:
برايم کمي پارس
ميکني؟!
ترحم، تأسف و حيرت
شاعر از همان صفحهي آغازين کتاب در مواجهه با مرگ و راز
نامکشوف آن شاعر را بر آن داشته تا کتاب را با شعري که خوانديم از مخاطب به جاي مقدمه پيشواز کند تأسفي عميق از دريافتني که حس ميشود
اما به زبان نميآيد و ناگزير بايد ريشهي
آنرا در باور داشتهايي جست که مؤلفههاي زيست بوم شاعرانهاند
ميت در اسارت جنهاي
محلي
رو به رها شدگان
از چنگ روح
و ....
و دفهاي رها
شده از دستهاي فراوان
در نهايت به
شهادت ميرسند
و يا ....
جشن حمل ارواح
روي جادهي تنبل
با درشکهي هميشهگي
و ديگر:
و بعد يافتيم
دشت مادران رسيده
را
آنجاست که ميگويند
به اجساد زن آب
رسيده بود
که گيسو به هم
نهاده در
جنگل زن
و يا
توأم با ارواح
پرندههاي آغاز
حضور عنصر مرگ
در سطر سطر شعرهاي الفتي مار بزرگي است که شاعر در تلاشي نافرجام
سعي در برون رفت از آن دارد و آنچه تلاش الفتي را بيثمر ميکند دلبستگيها و باور داشتهايي است که در او ريشه دواندهاند تعقيدهايي
که در هم تنيدهاند و سر باز شدن ندارند
که بخشي از آن را متأثر از نحلهي
شعري شاعر با
قلمرو واژگاني او و بخش ديگر را در دريافتهاي شاعر از باورها،
عقايد، خرافهها و هر آنچه الفتي از سر گذرانده بايد جست.
اتفاقهايي که
در ارتباط با مخاطب، شعرش را دچار لکنت زبان ميکند پي رنگي تلخ
و گاه گزنده در کشفهايي که مثله ميشوند
ترانهاي بودم
در لگام جويندهي
مادياني پير
شبهههاي جواني
شقيقههايشان سپيد نبود
ترافيک اندوه
به موقع نرسيدن
پاهاي نعل
در دود ماشين و
سيگار عابران
اي رخداده در من
هر چه رو به
غروب ميرود
سايهام درازتر
ميشود
دورتر ميشوي
و من کوتاهتر
از
دامن جامانده از
آن پائيز
از زنان موهايي
پيچيده به شانهها به جا ميماند
و لباسهاي
مناسبتي که
ديگر در کار نيست
فريمهايي که
مقطع مقطع بيان ميشوند و نخ نامريي هيچ جادويي آنها را به هم
پيوند نميزند واژگاني که در هم ميلولند و دريچهاي بر فهم مخاطب نميگشايند و شعر در فضايي بسته معلق ميماند مثل حيرت شاعر از
مرگ ،از زن و غيره. اندوه و تلخکامي شاعر شعرهاي
مجموعه هواي هرات حتي آن هنگام که از
بهار سخن ميگويد
طعم اين بهار گس است و رو به غروب
.....
انگار هيچ کس در
کار نبوده است قبلاً
جز اتاق سوزنباني
پير
روبروي عکس زني
جوان که صبح چمدانهايشان را بسته بود
بسوي جنوب
تابستان سرزمين
عجيبي است
و گرمسير کوچههاي
فصل بهار
دستهايش از
پنجره پيدا بود
با روسري سرخي
دور
که پرندهاي بود
در پرواز غروب درهها
غروب که نماد پايان
روشني و آغاز ظلمت و تاريکي است نقشي اساسي را در دنياي
شاعرانهي الفتي به عهده دارد و اين کنتراست عناصر مأيوس کننده و سرخورده صفت غالب آثار است که از روحي رنجيده سخن ميگويد و
آزردهگي شاعر را به وضوح تصوير ميکند
هواي خالي
و غروب نيم
سوختهي رود
که در چهرهي
مردان خسته ميميرد ...
....
به آن غروب قسم
اکنون
چنان خستهام
در غروبهاي
جهان
از مثالهاي ديگر
ميتوان به
زنان در انتهاي
خوابهاي من برميخيزند
عجيب است هنگامي
که بر آبها راه ميروند
و اوراد غمگين
را در بادها فوت کردهاند
.....
ترا هنگامي که
ندارم در مکانهاي کودکانه منتظرم
مکان انتهاي
روستاي تنهايي است
که شروع رودخانهاي
بود
در روزگاري گرم
و پرداخت به آبتني
اکنون به جستجوي
خوابهايي پرداختهام که براي خودم ابتدا ديدهام
و زنان در خوابها
خوابيدهاند
الفتي در وراي
شعرهايش خواستار برگشت به دنياي پاک و دست نخوردهي کودکي است
در روزگاري گرم و آبتني در خوابهايي براي گذر از اين دنياي غمگين که در ابتدا براي خودش ديده است. اما اين رويکرد در برانگيختن حس
مشترک جهان او با جهان مخاطب دچار کلافهگي است و
ضيافت شامي است که ميهمانانش راه
رسيدن به آن را
نميدانند به عبارت بهتر جهان شخصي شاعر است که در همراهي مخاطبان
درميماند. تلاشي که شايد شاعر را مجاب کند اما مخاطب را هرگز .