مرگ یوسف اسکندری
شاعران شهر من سرپل ذهاب ومردم ساده اش روزگار شاعرانه یوسف اسکندری را از یاد نخواهند برد/در جایی که احمد عزیزی دیگر شاعر سرپل ذهابی به سختی نفس می کشد همه نگاهها معطوف او بود واصلا کسی جز چند شاعر خبر نداشت که یوسف اسکندری نیز چند روزی است در کما به سر می برد که ناگاه خبر جگر سوز مرگ یوسف مرا به روزگاری می برد که جوانی بود در سن امروز من وشاید کمتر /سرپل ذهاب خیلی خلوت بود براحتی می توانستم ساکنین آنرا بشمارم واین بهار ۶۸ بود اولین بهاری که ما سرپل ذهابی ها بعد از جنگ در کوچه های زخمی شهر قدم می گذاشتیم جوانی شیک پوش با کت وشلوار قهوه ای ریش تراشیده وزیبا
یوسف گفت : علی این عکس متعلق به همان روزگاری است که دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی بودم
احمدویوسف دو همبازی قدیمی درکوچه های شهر حلوان بودند وبه قول احمد شقایقهای آنجا مجنونشان کرد وچه مزاحهایی که بعد از آمدن های هر ازچندگاهی احمد به سرپل بین آنها صورت می گرفت .می توانم تصور کنم
شهرما روزنامه داشت:رضاجمشیدی روزنامه ای راه انداخته بود وهر از چندگاهیی شعرهایی از یوسف چاپ می شد وخیلی ها نمی دانستند که شعر بود چنین کرد شعر بود شعر بود
مرگ مصطفی و . . . .
درعصرروزی سرد به اتفاق رضا برا ی تسلیت مرگ مصطفی در روزگار درد وبیماری یوسف وحسرت من پس از صحبت های لکنت بار یوسف که از سردر ومرگ برادر /
به جاست که اورا یوسف شهرم در روزگار جوانی اش بدانم روزگار عصمت همیشه گی او وحضور دخترش غزل در شعر سرپل ذهاب اصلا باور نمی کردیم شاعر شعرهای غزل دخترکی کم سن وسال ولی امید روزهای تلخ پدر باشد روزگار تلخ پدر .حسرت ها. اشک ها
روزهای گرم تابستان سرپل ذهاب پیاده روی من ویوسف تا گورستان میر احمد وشعرهایی که زمزمه می کردیم وشرمی که همیشه در مقابل اش داشتم
تابستان ۸۶ من وجلیل الیاسی ویوسف در خیابان مردم اهل سنت وجوی آبی جاری گرم غزلهای کردی واحترامی که همیشه یرایش قائل بودیم یوسف رفت خیلی منتظر ماندیم چیزی نگفتیم رفت
حسین مرادی داستان نویس گفت :بچه ها یوسف حالش خوب نیست بیمارستان است فردا گله گی نکنین از من گفتن بود گفتم سرپل شهر عشق است وتک تک بچه ها عشقهای آنند چنین نیست
واینک شب غمگینی است می خواهم گریه کنم مثل لحظه ای که دارم این مطلب رامی نویسم گفتم حسین بگذار امشب را به یوسف ومردگان اختصاص دهم بگذار درخلوت این شب آرام روی این صندلی چوبی برای اوکه جوان بود وهنوز باشعر گریه کنم
یا خلوت ام را کاش پیش سید جبار می بردم یا همدم می شدم با گریه های علیرضا صادقی در خوابگاه دانشجویی تهران
راستی نمی دانم در آن خانه بزرگ که روزگاری امید بسیاری از مردم شهر بوده است دستی هست تا گونه های خیس غزل را پاک کند
ومن همچنان می نویسم برای دوستان رفته ام چقدر سمج ام من چقدر سخت جان ام