بهار وجای خالی بعضی نفرات

در وسط اتاق پذیرایی خانه من گلیم کهنه ای نقش بسته است که بیش از پنجاه سال پیش با دستهای مادر بزرگم درست شده است  گلیمی که به گفته مادرم خیلی از بچه های فامیل روی آن بدنیا آمده اند گلیم کم کم می پوسد وتعدادی از متولدین روی آن هم زیر خاک می پوسند

روز دوم عید ۸۶ بود بعداز آسیب دیدن دستم وآن برخورد مسخره باید به روستا می رفتم تا از هیاهوی شهر به دور باشم به نقاره کوب

 خیلی ها آمده بودند تمام همبازیهای کودکی بجز هومن که امریکاست و جمیله که تنبل شده است خیلی برای رفتن عجله داشتند ولی پیشنهاد من آنها را شب در نقاره کوب گیر داد

دایی ام (حشمت) با تومر بدخیم مغزی اش هم حضور داشت  کاملا می دانستم این آخرین بهار عمر اوست .نگاه حسرت بار به دشت نخشین وزمینهای پدری وخاطرات کودکی .مدرسه ابتدایی .شیطنتها .مردان وزنان  کوچه های باریک  روستا وسرنوشت عجیب تک تک اعضای خانواده وسکوت انفرادی تک تک ما .. . . . . . . . . .

امسال بهار آمده است  البته کمی دیر و کوهپایه های سرپل ذهاب مثل همیشه پیشدستی کرده و سبز آمده اند  بیش از پنج ماه از مرگ حشمت می گذرد یادم نمی رود  بعد از مرگ همسرم این جمله را به با خودم  گفتم :بهار هم می تواند زیبا نباشد جمله مهمی نبود ولی کشف تازه ای برای من تا همیشه  است

واما آن گلیم کلهری مثل مردمانش فرجام خوبی نداشت شاید این آخرین بهار گلیم است 

 وبهاری دیگر جای خالی چه کسی را بنویسم؟

کولی دریایی

كولي دريايي

 


نشست روي تخت فلزي كنار جوي آب سردي كه از طاقبستان مي آمد
هوا خيلي گرم شده بود يك لحظه ياد دوستان شاعرم در جنوب افتادم اين تابستان لعنتي در اين ييلاق اينگونه  آدم از گرما كلافه مي شودآنجا ديگر چه قيامتي به پاست ؟  خرما پزان !
اول خواستم كمي سر به سرش بگذارم يا كاملا از سر بازش كنم كه نخواستم  چون عجيب ترين زني بود كه در تمام عمرم ديده بودم انگارمدتهاي طولاني وجاهاي مختلفي با هم بوده ايم كجا؟  نمي دانم .
دست راستم را گرفت   گفت:
برادر اسمت چيه ؟ گفتم :علي
: علي آقا اسمت عليه - علي يارت باشه بگو يا علي           . . . . يا علي
: علي آقا چند مدتيه هي برات بد مياد
:علي آقا سفري در پيش داري ولي عجولي
:علي آقا مادر ودختري چند ساله اذيتت مي كنن
:علي آقا طلسم شدي
:غم سنگيني رودلته  كه علي يارت باشه
چشمهاي من بدجوري گره خورده بود در چشمهاي زن عجيب
نمي دانم كجا اورا ديده بودم  خيلي شبيه دانشجويي بود كه هنگام ماموريت در فرودگاه يزد ديده بودم وشايد هم شبيه داستان ممتد زني كه هرشب مادرم برايم تعريف مي كرد ومن تاصبح به اميد يك شب ديگر آرام مي خوابيدم زن توي قصه خصوصيات خاصي داشت مثلا مطلقا حرف نمي زد فقط راه مي رفت اينجابود كه نمي توانستم دقيقا اين زن را با او يكي بدانم  معصوميت عجيبي وجود زن را گرفته بود خيلي دوست داشتم با او حرف بزنم تابه مسائل مهمتري از او پي ببرم
وقت من تمام شده بود خداحافظي غمگيني كرد ورفت
به يكي از كارگران باغ گفتم اين زنها شبها كجا  مي خوابند گفت در مهمانخانه ي جنب ترمينال قديم تهران مهمانخانه ي فيليپ  ارمني
شب رفتم آنجا ولي فيليپ گفت چنين زني با اين مشخصات را نمي شناسد
خيلي عجيب بود اين جا تنها پاتوق وقديمي ترين جايي است كه زنان دوره گرد طي ساليان به اينجا آمده اند
چند روز پشت سر هم به باغ رفتم ولي از او خبري نبود
از تك تك زناني كه از شيراز آمده بودند پرس وجو كردم ولي هيچ كس اورا نمي شناخت

حالا با گذشت اين همه سال به اين نتيجه رسيده ام كه او اصلا وجود نداشته است وهرشب به خيال اينكه  او هميشه وهر جا مي تواند باشد سراغ داستانهاي مادرم مي روم ودر ذهنم تمام حرفهاي مادرم را به خاطر مي آورم كه پراز تصاوير زناني است    كه هريك  ازآنان مي تواند جاي او باشد0

 

آنوبانی نی

آنوباني ني

 

همه مردم دنيا پدرم را مي شناسند  او يك بناست
وقتي به خانه مي آيد  مي تواني از چهره اش ميزان كار كردن آن روزش را بفهمي از بروز  خطوط عجيبي كه  در چهره اش نهفته است
امروز عصر خانه اي را چند بار ساخته بود ولي هربار فرو مي ريخته وباز مي بايست  از اول همه چيز را مي ساخت  تا آخرش با هزار فوت وفن سرپا نگهش داشته بود

مي گفت : بايد شب عيدي خانه را تحويل مي داديم تا نامش در ليست خانه هاي امسال ودر دفاتر شهرداري ثبت مي شد

خانه خيلي خسته بود اصلا طاقت ساخته شدن هم نداشت
پدرم چند بار خواسته بود از عصبانيت پرتش كند وسط خيابان ولي دقيقا همان لحظه شيطان نياز به لعنت داشت
شب كه شهر خوابيده بود رفتم سري به خانه زدم تاببينم اين قشقرقي  كه امروز راه انداخته  است از كجا آب مي خورد
سر خيابان كه رسيدم از دور پيدا بود  خانه به شكل غم انگيزي ايستاده بود وجايي براي آب خوردن هم وجود نداشت
رفتم داخل كاملامشخص  بود تازه ساخته شده است بوي گچ خيس وآجرهاي چيده شده ي تاق خانه را از بيرون متمايز مي كرد  ياد گرمابه هاي قديم افتادم بخار آب وتن هاي خال كوبي شده وبوي روشور هايي كه از تركيب گچ و مغز گاو ساخته مي شوند
انگار هزار نفر اينجا خودشان را كيسه كشيده بودند تا اينكه سر از جايي در آوردم وواقعيتي كه تاريخ اش غير قابل باور است
افرادي در دالانهابه شدت  مشغول كار بودند زن ومرد وكودكاني كه در آوردن مصالح كمك مي كردند روبروي درب يكي از ورودي ها نقش آنوباني ني حك شده بود فورا حدس زدم اين مردم متعلق به قوم لولوبي ها هستندباسر وصورت كاملا پوشيده از گرد وخاك وكاملا عصباني
ظاهر اين مردم شبيه كتيبه اي بود كه در وسط كوه ميانكل در اطراف خرابه هاي شهرحلوان  در حياط مدرسه واقع شده است
خانه حالش خيلي خراب بود واصلا سرپا نمي گرفت مي گفت فقط به خاطر پدرت مقاومت مي كنم چون اصلا حوصله غرولندهاي اورا ندارم وگرنه من از ساختمان بودن فقط يك ظاهر خوب دارم درون من را لايه هاي عجيبي گرفته است كه در دوره هاي مختلف مورد بررسي قرار  خواهد گرفت 
   از امشب تاهزار شب ديگر اگر دوباره از آن خيابان بگذرم هيچوقت باور نمي كنم چنين خانه اي وجود داشته است                  هر چند كه ديگر او متعلق به ميراث فرهنگي است
مدتهاست  كه به پدرم مشكوك شده ام  هر صبح مادرم چروك هاي صورتش را صاف مي كند
 اين روزها معلوم نيست كجا كار مي كند
 وكارگراني هم كه با او كار مي كنند هيچ وقت به خانه بر نمي گردند

 

مرگ در خیال آسوده قطار

مرگ در خيال آسوده‌ی قطار
نگاهی شاعرانه به مجموعه شعر « طعم روزهای نیامده » انتشارات الیاس
اثر: جلیل اهنگرنژاد   / شاعر مجموعه شعرهای نرمه واران  /  طعم روزهای نیامده
نوشته‌ی : علی الفتی
مقدمه : اين مطلب را به دوراز هر گونه غرض ورزي و جداي از تعارفات و حساب هاي شخصي مي نويسم.  باشد كه در سال جديد دوستان ادبيات را نظرگاه شخصي خود ندانند و آن را متعلق به همه‌ی مردمان سرزمين خود بدانند . چه زيباست كه اين وجه تمايز را رعايت كنيم و انديشه يكديگر را كه حاصل زحمات و از دست دادن فرصت هاي مادي زندگي تك تكمان بوده است بدانيم. به اميد آن روز ...
شايد كمي دير است كه دست به قلم شده ام ولي به گمانم فرصت خوبي است وقتي نظر ديگران را هم خوانده باشم و شروع به نگارش متني كنم. وضعيت نقد دركشور ما روز به روز به ورطه‌ی  نابودي نزديك مي شود و به همين خاطر منتقدان سعي مي كنند باديدگاه هاي خود و تعاريفي كه از شعر دارند به نقد و جراحي شعر بپردازند. البته اين عقيده را دارم كه نقد در هر زماني مي تواند وجود داشته باشد و نياز به ريشه داشتن يا قدمت خاصي ندارد و صبحت كردن در مورد هر پورسه اي بستگي به شرايط و زمان و مكان حادثه مي باشد .
جهاني كه امروز در جريان آنيم مي تواند و توانسته است آبستن نظرياتي عجيب و قريب باشد امروزه ما شاهد تغيير نظرها در بين بزرگترين فلاسفه ، سياسيون و جامعه شناسان هستيم كه جاي نبت گرايي را تحكيم مي كند. مگر ما چقدر مي توانيم از يك متن توقع داشته باشيم ؟ مخصوصاً شاعران جوان كه هنوز زنده و پويا هستند و هر روز فضاهاي تازه تري را تجربه مي كنند و به يقين نمي توانيم پيش بيني كنيم كه يك شاعر يا نويسنده چطور و چگونه مي نويسد ؟ شعر امروز ايران پس از شكستن تابوي مركز نشيني ، در بين شهرستاني ها تجزيه شده و نمي توان جغرافياي خاصي براي آن درنظر گرفت . اين دهه و كارنامه هايي كه منتشر شده و گاه در دست راست و چپ شاعران قرار دارد ، اين فرصت را به ما مي دهد كه دست از تهران بشوييم و آن مكان تبليغي را كم كم از اذهان حذف كنيم. نوشتن در اين دهه بسيار دشوارتر از دهه هاي گذشته است . اواخر دهه هفتاد توأم با هيجان وسيع روزنامه اي و استفاده بيشتري از رسانه ها نسبت به دهه هاي گذشته بود. اتفاق عجيب رسانه هاي الكترونيكي با حفظ فرصت هاي زماني عرصه را براي بسياري از اهل قلم آسان كرده است . كوچ كمتر شاعران به دلايل مختلف ادبي نيز شهرستان ها را غني تر مي كند و در اين ميان عرصه انتشارات روزنامه اي و كتب و مجلات در شهرستان ها راحت تر شده است.
دركرمانشاه آنروزها چند صفحه ي ادبي ، صفيرغرب ، باختر ، بيستون ، ابوذر با ترافيك وسياع شاعران مواجه بود و دبير سرويس هاي ادبي با دلگرمي بيشتري ادامه مي دادند ، ولي امروز وجود انبوه روزنامه هاي محلي مخصوصاً در كرمانشاه و دارا بودن صفحه ادبي در هر كدام از آن جرايد كمي اطلاع رساني ادبي را كمرنگ و بي مزه كرده است . البته من اين را به فال نيك مي گيرم
و اما جريان شعر آزاد كرمانشاه شعر آزاد در كرمانشاه اگر چه قدمت بسياري دارد و به طور كلي ما كرمانشاهي ها در گذشته هاي دور پيشتر از نيما و جمالزاده با وجود افرادي همچون لاهوتي و ميرزا باقر خسروي سهم عجيبي داشته ايم ولي متأسفانه افراد انگشت شماري بوده اند و اين جريان جريان ستاره اي بوده است و انصافاً افراد توانايي به ادبيات ايران معرفي كرده ايم . اصغر واقدي ، عزت اله زنگنه ، تقي رشيدي ، محمد جواد محبت ، فريبرز ابراهيم پور ، اسكندر آزادي ، عبدالرضا رادفر ، كوروش همه خاني ، حسن نجار ، فرهاد حيدري گوران ، فرياد شيري ، جليل الياسي ، ميترا ياقوتي و … دوستاني ديگر كه مرا به حافظه بدم ببخشند.
من نمي خواهم به آسيب شناسي اين قضيه بپردازم هرچند نوشتن در مورد ادبيات كرمانشاه جرأت خاصي مي خواهد و كار آدم حقيري مثل من نيست. شعر آزاد كرمانشاه دارد وسيع مي شود زماني عبدالرضا رادفر منظومه گم بودگي را هفت سال پيش چاپ كرد. جبهه هاي مخالف زيادي در اثر عدم فهم و موافقان زيادي در اثر ترس از عدم فهم پيداكرد. ولي در حقيقت آن مجموعه يكي از جدي ترين مجموعه هاي شعر دهه هفتاد ايران بود كه متأسفانه رادفرپس از آن مجموعه اي چاپ نكرد و يا عدم وجود كتاب هاي كوروش همه خاني كه تعدادي اندك از اشعارش در جرايد چاپ مي شد يا عدم ارتباط فرياد شيري و فرهاد حيدري گوران و سكوت حسن نجار به شعر كرمانشاه ، لطمات زيادي براي شعر آزاد بود. مسأله ديگر عدم كتابت شعر شاعراني چون محمدجواد محبت ، اسكندر آزادي ، عزت اله زنگنه ، فريبرز ابراهيم پور ، فضاي شلخته اي به وجود آورد و شاعران جوان و از راه رسيده به سمت و سوي شعر كلاسيك رفته و چه استعدادهايي كه از بين رفت و شعرشان از كوچه هاي كرمانشاه بيرون نرفت جز چند جوان غزل پرداز . ولي اكثريت دوستان سرخورده و فعلاً متوقف اند و اين مصيبت بزرگي است و گناهي نابخشودني . شايد اين حرف خاطر خيلي از دوستان را آزرده كند ، ولي تجربه و تاريخ ادبيات بعداً با اين حرف مهربان تر برخورد مي كند. كرمانشاه و غزل هاي نازنين اش كه انصافاً نهايت غزل است ، جزيره اي است با اطراف كاملاً غريبي .
طعم روزهاي نيامده چگونه است ؟ جليل آهنگرنژاد چهره اي آشنا براي همه ي ماست . شاعري كاملاً انرژيك كه علاوه بر توليد ادبي اش خدمتگزاري كوشا براي شعر كرمانشاه بوده است. جليل در انتشار كتابش حرفه اي عمل نكرده است و چاپ دو مجموعه شعر آزاد وكلاسيك در يك كتاب كاري حرفه ای نیست .من نيمي از كتابش را با تعمق خواندم . نيمه اي كه به من مربوط بود ، طعم خاصي داشت و به سؤال بالا اينگونه جواب مي دهم . درنيمه ي اول 41 شعر كوتاه مي بينم كه هر كدام با نامگذاري هاي خوبي ما را به خوانش كتابش دعوت مي كند. متأسفانه در ايران هميشه بحث مدرنيته دستوري را با مدرنيته شعري اشتباه مي گيريم و اگر نامي از شعر مدرن برده مي شود انحصاريت هاي مدرنيسمي ، را ملكه ذهن خود قرار مي دهيم . بايد عرض شود « نوشتن در دوره مدرن » كه حرمت شعر و ادب را فراتر از فلسفه ـ جامعه شناسي ـ سياسي بدانيم. ياد جمله اي از« برتون » افتادم . روزي كه مانيفست سورئاليم را ارائه داده بود و « ازراپاوند » بزرگ به او مي گويد : « اين سورئالي كه مي گويي چيست ؟ » وي شروع به تشريح مي كند ازراپاوند با لبخندي به او جواب مي دهد كه پيشنهاد مي كنم شعرهاي مرا بخواني تا بيشتر سورئال شوي و بدرستي در آن زمان دهه اي از انتشار كوانتوم هاي ازراپاوند گذشته بود همان شعرهايي كه باعث حضور او در دارالمجانين شد . اينجاست كه شعر پروسه اي جدا زا همه چيز است و زلاليت لحظاتي كه گاهي براي شاعر هم عجيب و قريب است ـ شعر را مقايسه نكنيم ـ آن را خوب بخوانيم فقط …
در دهه هشتاد آثاري كه منتشر شده است ، فضاهايي متنوع تجربه مي شود . جليل آهنگرنژاد هم در اين دهه كسي است كه با ذهن و انديشه ي خاص خود راه ادبي اش را ادامه مي دهد. حتي اين فرديت خاص او در شعرهاي كُردي اش به چشم مي خورد اين ذهن اوست و مباركش باشد تبريك مي گوييم. چيزي كه در اين مجموعه بيشتر برايم جلب توجه كرد ، حضور تنها يك شاعر با اقتدار تمام است اين اشعار (منولوگي ) هستند . يعني تنها يك راوي دارد شاعر تنها روايت كننده آن است او كاريزمايي شكست ناپذير در تمام شعرهايش است . شايد اين حرف عجيب باشد مگر چند نفر مي تواند رواي باشد يا غير از شاعر چه كسي مي تواند حضور داشته باشد ؟ در خيلي جاها شاعران عرصه را براي حالات و كلمات رها مي كنند ولي در اين 41 و يك شعر فضا در انحصار شاعر است و حكمران تمام شعرهايش است. عدم حضور عاطفه يا جابجايي رمانتيسم با نوستالوژيك عاطفه در اين اشعار جاي خود را با نوستالوژي عوض كرده اند و اين جا هم ويژگي دوم اين مجموعه است . اصولاً شاعران عاطفه را چاشني شعرهايشان مي كنند و باعث برانگيخته شدن مخاطلب به هر شكل مي شوند كه در اين جا با جسارت تمام با نوستالوژي جغرافيايي خاص تعارضي كاملاً محض و متقاعد كننده كاربرد دارد و شعر آهنگرنژاد را متمايز از بقيه مي كند.
آيا اين اشعار ژورناليستي هستند ؟ به نظر من اگر هم باشند هيچ ايرادي ندارد . در جهان امروز مگر تفكرات مك لوهان و رسانه براي جهاني شدن تصميم نمي گيرد ـ گزارشات متعدد خبري در اين مجموعه ما را با پروسه اي مواجه مي كند كه مجبور مي شويم با نگاهي رسانه اي با علم كامل در مورد رسانه به قضاوت بنشينيم.يعني اگر كسي مي خواهد در اين مورد حرف بزند بايد تسلط و آگاهي كافي در مورد رسانه و نقش آن داشته باشد ـ يك خبر ـ يك شبه خبر يا گزارش چقدر مي تواند ماندگار باشد . من مي گويم خيلي اخبار برخلاف نامشان ماندگارترين بحث اند و اهميت خبر نقش وسيعي دارد البته ويژگي خبر را نبايد با ذائقه ي خود بسنجيم اين اشعار كاملاً بي طرف و بدون ارزش گذاري اند كه جليل در اين جا هم موفق است و زبان اين شعر و ويژگي اش اين است نمي تواند دروغ بگويد ( كسي دوست ندارد گيرنده اش را خاموش كند ) در اين 41 و يك شعر به تركيبات تازه اي برمي خوريم كه در نوع خود كم نظير اند و اين تركيبات اند كه مانع از مرگ رمانتيسم در مجموعه شعر مي شوند.
خيلي جاها شنيده ام كه اين مجموعه بومي گرايي است ولي به نظر من اين حرف كاملاً درست نيست استفاده از بعضي واژگان محلي به معناي بومي گرايي نيست تنها مفاهيم بومي مي توانند دست به بومي گرايي بزنند زماني كه شاعر بتواند باورها و عقايد و ويژگي هاي غير مشترك بابوم هاي ديگر در شعر استعمال كند آن وقت وارد فضاي بومي مي شود ـ تي اس اليوت را كه مي خوانيم كاملاً در فضايي بوم شعرش قرار مي گيريم و از جايمان كنده مي شويم و به سوي سرزمين ديگر مي رويم اين استفاده از واژه هاي محلي است كه هيچ ايرادي نداردو كاملاً عادي است . لحن با زبان متفاوت است زبان شعر اين مجموعه كاملاً عادي و سالم است و نمي توانيم به آن ايراد بگيريم چون شعرهاي تك گفتاري چنين ويژگي اي را دارند و مي بايست چنين باشند يا در حقيقت اين نوع اشعار زبانشان را خودشان انتخاب مي كنند نه شاعر ولي لحن در اين اشعار گاهي خشك و بي روح است يعني عدم وجود تم يا ريتم موسيقي بيروني مسئله اي بود كه آهنگرنژاد مي توانست بيشتر به آن بپردازد و شايد هم دراثر ويرايش زياد و شستشوي بيش از حد كلمات و قد و نيم قد كردن آن لحن خود را ضعيف نشان مي دهند اين است كه ما در خوانش اشعار گاه دچار مشكل مي شويم.
در خيلي جاها كلمات مجال را از مخاطب مي گيرند و به راحتي نمي شود از آنان عبور كرد كلماتي كه هر كدامشان مي توانستند معناهاي ديگري داشته باشند ولي با دستور شاعر فقط حرف خود را مي زنند اين يك خودخواهي شاعرانه است و شايد نوع تازه اي از شعر كه كلمات زبان بسته قابليت هاي ديگر خود را از دست داده اند و شايد ذهن من است كه با چنين عملي موافق نيستم. جليل بايد به كلمات اطمينان بيشتري كند و آنان را در اوهام و اذهان خاص حضور دهد ونگران شكست امپراطوري اش در بين واژگان نباشد.
مخاطب اين مجموعه بايد چندبار خوانش كند و جالب اين است كه هر باربيشتر مي تواند با شعر آشنا شود در اين مجموعه اخباري نهفته است كه خيلي از ما ساده از كنارش مي گذريم . مكان هاي شهرـ، عملكرد افراد كارهاي عجيب و قريب رفتار خنده دار بعضي از آنها ـ اشيايي كه مي خواهند به آنها اهميت دده شود ، حوادث تاريخي اتفاقات روز و مسائل و مشكلاتي كه گاه خودمان به وجود مي آوريم و با آنها زندگي مي كنيم ، اگر بخواهم اين موارد را توضيح دهم خيلي طول مي كشد و عنان متن از دستم خارج مي شود اين مجموعه خيلي شلوغي است و در هر شعر و سطرسطرش عملكردهاي نهفته است و اينجاست كه مي گويم جليل مي بايست اين مجموعه را مستقل چاپ مي كرد و دوگانگي لطمه بزرگي براي هر دو مجموعه است و اين حرف من و تازه اي نيست.
طنز و پارودي ( Parodi) در اين مجموعه رگه هاي ظريفي از طنز حضور دارند كه پارودي گونه به تماشاي اتفاقات روزمره نشسته اند كه ويژگي خاصي به اين مجموعه داده است اغلب به شكلي اشاره مي شوند بسيار نيز شبيه گرفتن يك ماهي هرچند محكم آن را گرفته باشي از دست تو فرار مي كند و در بسياري موارد باعث تبرئه شدن شاعر مي شود انگار او مأمور و معذور است و بايد به تصويربرداري از اين واقعيت ها بپردازد او قضاوتي ندارد فقط گزارش مي كند البته تلفيق خاصي كه از طنز و پارودي شده است بسيار قابل توجه است. حضور يك معلم او از اسامي و اشياء شخصي و افرادي كه بيشتر با آنها در ارتباط است بهره خاصي برده است به كاربردن واژگان همچون نمره ، ثلث ، معلم ، تعطيل ، مدرسه ، واژه ، جمعه ، گزينش ، نقاشي ، مداد ما را به ارجاعات خاصي مي رساند كه خاستگاه اشعار متعلق به معلمي است كه با تكرار سروكار بسياري دارد و رفتاري كاملاً كليشه اي و عادت وسيعي كه با كاربرد اين كلمات دست به اثبات شخصيت ها و اعتراف آن در اكثر اشعار مي زند كه كاملاً طبيعي به نظر مي رسد.
مخاطب ؟! خواننده ي امروز كم شعر مي خواند حتي خود شاعران آثار يكديگر را اغلب نمي خوانند و يا با ذهنيت خود پيش مي روند و اين اسيب جدي شعر امروز ايران است . البته حجم وسيع كتاب ها و انبوه مجموعه ها دليل خاصي براي اين آسيب است . مخصوصاً شاعر در كنار تو باشد و بارها با او مراوده داشته باشي و با خصوصيات اخلاقي و عملكرد او آشنا باشي اين است كه اين مجموعه شعر را شايد خارج از استان بهتر از ما بخوانند و موجب مشكلاتي (در حیطه‌ی اندیشه ورزی )‌ هم بشود كه كاملاً طبيعي است و جاي نگراني ندارد به هر حال هر كس نظري دارد و كتابي كه چاپ مي شود ديگر متعلق به صاحب اثر نيست قطعاً جليل آهنگرنژاد هم بعد از اعصاب خوردي هاي به اين حرف رسيده است و لبخندي به دوستان منتقد و مخالفش مي زند و بايد چنين باشد.
بعضي اشعار و سطرهاي تازه و ماندگار يكي از عادات من كه هميشه با دوستان در مورد آن حرف مي زنيم اين است / من دنبال سطرهاي تازه و شعرهاي خاص هستم و كاري به كل كتاب ندارم و مهم لذتي است كه در پايان خوانش كل سطور دارم در اينجا به اين سطرها و شعرها بسيار زيبا اشاره مي كنم و يادداشتي است كه هميشه از مجموعه برمي دارم:
1- شعر اسكلت معلمي كه لانه ي پرنده هاست ( ص 31) 2- شعر كفاش خيال مي كند ( ص 36 ) 3- شعر من غسل نكرده است ( ص 40) 4- شعر مردي بي سر جاده را در جيبش مي ريزد ( ص 41 و 42 ) 5- شعر اينجا بجاي پنجره كروشه باز و بسته مي شود ( ص 45 ) 6- شعر روز آخر پرندگان ( ص 48 و 49 ) 7- شعر كبريت ( ص 54) 8- شعر آنسوي خيال الوند ( ص57 ) 9- شعر چقدر طعم چهارشنبه مي دهي ( ص 63 ) 10- شعر كلنگي به آسمان پرتاب مي شود ( 67 ) 11- شعر كدام ازل آبي رنگ ( ص 73 ) 12- شعر جنگ ويزاي سيروان و سيمره و الوند است ( ص 75 ) 13- شعر پشت ديوار نقاشي ( ص 77 )
14- من به زندگي ربطي ندارم و / پرستوها ديگر حاجي نمي شوند و (ص8) 15- پنجره از مي ترسد سياه مي شود / او كتاب را مي شويد و / پارا مي شود و / (ص 10) 16- لطفاً ادامه را بدهيد ( ص 10 ـ نام شعر هم مي باشد ) 17- شعر باران بدون پاسپورت ص 19 18- شعر پرندگان كاج هاي جهان ص 30 19- اين صندلي / هميشه طعم روزهاي نيامده مي دهد / اين روزهاي نيامده / هميشه عطش پرنده مي بارانند اين پرنده ها هميشه تشنه ي تو اند (ص 24) 20- آقا / مي شود در خيال آسوده ي اين قطار مرد ؟( ص26) 21- در ميدان مصدقي كه بوي نفت مي دهد / و ادكلن و ماتيك / تو پشت پنجره اي كز شده اي / بي كه فكرت بر كاشاني ببارد ( ص28) 22- در زير برگ سپيدارهاي جهان / بيني نمي رويد ( ص 29 ) 23- راستي / تو مي دانستي / اين قتل زنجيري ندارد / كه به خواب سپيد من بسته شده باشد ؟ ( ص 30) 24- از هميشه هاي تا هنوز / از پنجه هاي چنار پير همسايه / بوي گلوي « عين القضات » مي آيد ( ص 30) 25- عروسكهاي سارا / هميشه با اين آرزو به خواب رفتند / كه « اي كاش زمين از روستاي ما آغاز مي شد / و بهار از « بره كو » / و عشق / از كنار چشمه ي « كيخسرو » ( ص 52)
بی شک حضور رسمی جلیل آهنگرنژاد را در جرگه‌ی آزاد نویسان این دیار به فال نیک می گیریم و چشم بر موفقیت هیچکس نمی بندیم و با کلام لسان الغیب به ژایان می رسانیم که :
مکارم تو به آفاق می برد شاعر !
از او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار

 

ریخ راخ

ريخ راخ
به بهانه ي چاپ مجموعه شعر چوپي چناران

اخيرا چاپ كتابهايي كردي در كرمانشاه صورت گرفته وتا آنجايي كه من اطلاع دارم محقق بزرگ كرد محمد علي سلطاني همچون گذشته روند حديقه سلطاني را جدي تر وبا كيفيت تر دنبال كرده و از سويي مجموعه شعر كيومرث عباسي قصري نيز منتشر شده است كه در فرصتي مناسب وبجا حتما نگاهي به آن دو اثر گرانبها هم خواهم داشت  يا همين كه ساده از كنار ادبيات وآثار دوستان رد نشويم خود نيمي از ادبيات است
شعر كردي كرماشاني  بعلت عدم كاربرد در خيلي جا ها از جمله نوشتار و . . . .  در فقر خاصي به سر مي برد اصولا گويشهايي كه در كنار زبان رسمي هر كشوري به كار مي روند با اين مشكل مواجه اند اينجاست كه كار عده اي خاص كه  گاها شاعر ونويسنده اند دشوار تر مي شود  بعنوان مثال مردم ما حتي در خواندن زبان مادري خود مشكل دارند واز سويي نمي توانند بنويسند واتوماتيك وار شكاف عمده اي در بين مخاطبين وعلاقمندان يك زبان يا گويش ايجاد مي شود  ودر گذشته نيز چنين بوده وادبيات كردي ما به سمت شفايي رفته و گويش كرماشاني نسبت به گويش هاي ديگر از فقر كميو كيفي عمده اي  برخوردار است  كه هميشه اهل ادبيات را با مشكل مواجهه كرده است و تنها عده اي خاص مي خوانند ومي نويسند بقيه اين افراد هم به شكل گوشي از زبان مادري خود كه گاها توام با موسيقي بوده يا در رسانه هاي ديداري و شنيداري بهره مي برند  البته بحث علت استفاده هم بماند براي بعد كه گاها براي ريشخند و برخوردي كاملا تفنني بوده است هر چند به ضرس قاطع نمي شود حكم صادر كرد زيراگاها دوستاني چون رضا موزوني- جليل آهنگرنژاد- اردشير كشاورز – خانم صنعتي- علي سهامي – يداله رحماني و0 0 0 در جعبه جادوي مك لوهان  وامواج راديويي  مانع از از حضور دلقك ها  شده اند دوستاني كه براي استهزا به زبان اجدادي ومادري خود پشت كردن وبراي شادباش ديگران از اين گويش مايه گذاشتند البته آن افراد هم آدم هاي توانايي نبودند و كم مايه بودند كه ازميان آنها بهمن قبادي ها و. . . بر نخاست  در اينجا متوجه مي شويم نوشتن به زباني كه با آن مي خنديم ومي گرييم وعاشق مي شويم چقدر دشوار است
در اين ميان نكته اي كه برايم بسيار جالب بود چاپ كتاب چوپي چناران اثر محمد حيدر است كه با طرح جلدي زيبا خوش نشسته است  كتاب را كه تورق مي كنم پايين هر شعر نام مكاني قيد شده است كه هيچ ارتباطي به شعر كردي ندارد پايان هر شعر از كرج بيشتر نوشته بود اين مرد بزرگ حتي در بيمارستان و در  بستر بيماري پس از سالها دوري از زاد بوم خود باز اصالت خود را حفظ نموده و شعرهاي كه گاها توام با حسرت و نوستالوژي است نگارش كرده است  چاپ اين كتاب باتمام كمبود امكانات ذهني وعدم  ديدار هميشه گي با الهامات بومي وفرسايش كلمات و رنگ باختن واژه هاي ناب كردي  باز نقطه عطفي در شعر ماست و دراين روزگار مي توان گفت به همت دوستان بزرگي همچون محمد حيدر است كه يك رديف از يك قفسه ي كتابخانه اي كتاب منتشر شده است   واين دريغ وافسوس بزرگي است براي ما كه چگونه شاهد ضعف زبا ن خود هستيم  محمد حيدر با چاپ اين كتاب صادقانه دل به شعر سپرده وبي هيچ ادعايي از جوار دماوند به پيچ هاي دل انگيز قلاجه سلام مي فرستد وياد خاطرات را در هر جاي دنيا كه باشد به دوش دارد او حتا ريخ هاي راخ را از ياد نبرده و سياليت و بي تكيه گاهي آنها را بياد مي آورد نكته جالب تر آن بهره گرفتن از اوزان هجايي است كه براي من بسيار اهميت دارد من هنوز به اين اعتقاد دارم كه شعر كردي بايد هجايي باشد چون پيش از زبان عربي و فارسي موزون بوده و از همين وزن بهره برده است  وبه او دست مريزاد مي گويم وبه او كه (باز پرواز سه حه ر گاهان) است درود مي فرستم        

 

 

 

 علي الفتي

جنگل جانورانی اولاد زن

 


خوانش يك شعر  ازكوروش كرم پور. . . . . . ... . . .. علي الفتي               
 


جنگل جانوراني اولاد زن

كوروش كرم پور از آن دست شاعراني است كه در برهه زماني دشواري پا به عرصه شعر فارسي گذاشت وپنجه در پنجه ي شاعران توانايي در دهه هفتاد نهاد ودر آن پنجه كردن سربلند بيرون آمد هم نسلان او اينان بودند فرياد شيري /فرهاد حيدري گوران /علي آموخته نژاد/ هادي محيط /داريوش مهبودي /ناصرپيرزاد/ثريا كهريزي /مريم هوله/ موسي بندري/ آتفه چهار محاليان /سعيد آرمات /محمد حسن مرتجا
نسلي كه درنيمه دوم دهه هفتاد درميان خيل بوقچيان حرفه اي بعضا پيروز شدند وبا تجربه گران پا در دهه اخير گذاشتند كه چند نفري از اين اسامي هنوز ادامه مي دهند
به عقيده من دهه در حال گذر مي تواند دوره اي سخت در تاريخ شعر معاصر باشد تنوع فضا ها وحضور حتي افرادي از دهه چهل و بازگشت به بسياري از عقايد نيمه كاره كه از جمله تجربه عملي گروه  شاعران( ديگر) و بيرون آمدن آن نوع شعر از كوره چهل ساله اي و استحكام دژ استوارآن نوع از شعر فارسي
   شايد من اولين نفري باشم براي آن گروه بينابيني و وضعيت گذشته وجايگاه تاريخي شان كتبا چيزي مي نويسد من اين توطئه سكوت را مي شكنم وبر خلاف خيلي از دوستان هيجان زده ام به افراد مذكور احترام گذاشته  واينكه آنان حضور دارند وشاعران كاملا پخته شده اي شده اند0 هر چند بعضي از آنها خيلي ساده بودند وكساني از آنان براي نام خود استفاده كردند وگاها تريبون تبليغاتي پيامبران دروغين شعر فارسي شدند كه بماند براي روزگاري نچندان دور 

 


واما شعر  جنگل جانوراني اولاد زن

صغراي فوق بي دليل نبود كاملا حواسم جمع است  من در مورد شاعري مي نويسم كه شعر فارسي در طراوت و جواني به او چشمك زد   او يك دبير ادبيات فارسي است زبان گذشته را كاملا درك كرده ودر خيلي جاها عاقلانه چنگ دستورات دست وپا گير ادبيات فارسي را گشوده است وسعي مي كند ازاين زبان پرده برداري نموده و بهره برداري منظمي نمايد  
در تشريح اين شعر سير حركتي از جز به كل به زبان شعر رعايت شده است واين مدل جديدي مي تواند باشد  اين شعر عليرغم كثرت معنايي باز به نقطه آغازين و واژه (احتمال ) ارجاع مي شود ونسبيت به تمام معنايي كه در شعر سيلان دارد دست مارا كاملا باز مي گزارد تا به راحتي در سوخته هاي جنگل درون او قدم بگذاريم
شاعر از جنگل بعنوان نماد يا همان سمبل بي نظمي ودر عين حال پيروي كردن ازقانوني خاص استفاده كرده است كه تمثيل و ظرف وسيعي است براي  مثال
اين شعر فيزيولوژي عجيبي دارد به راحتي وبابهت مي توان نشانه هارا پيدا كرد وسنديت نسبي خيلي از اجزاي جهان است  دامن زدن به اين زبان هم كه به نام او ثبت شده است  باز مي تواند نشانه ي زباني يا لحني شعر( ولد زن) باشد البته در اينجا ما كاري به زبانيت متن وهر اتفاقي كه در آن چار چوب افتاده است نداريم  چون نيازي دراين جا به اين بحث نيست /  خيلي كم به شعري برمي خوريم كه فاقد نوستالژيا ولي تاثير گذارباشد يا تغزل وعواطف كه از اين متن جز در پايان شعر كه مي توانست مجزا هم باشد / اصولا نستالوژي ترفند وتوطئه اي است براي پوشش ضعف هاي زماني يك شعر كه خيلي ها باتوسل به آن حضور دارند من معتقدم بايد هر اثري در خودش اتفاق بيفتد  درست مثل اين شعر / دراين جا امكان يك حادثه هست عناصر فوق را گاها به عنوان وجه تمايز متن هاي ادبي وفلسفي هم مي دانند ودراينجا به ميله مرزي مي رسيم كه كاملا  با احتياط برخورد مي كنيم / تشخيص شعريت وفلسفيت نياز به سنگ  محك  خاصي دارد

ولد زن دست به ارائه گزارشي توسط يك راوي مي زند ويك نفس تا آخر متن مي رود  اين متن اعتراف معقولي است كه در بطن ولد زني اتفاق افتاده است  جهان روز مره گي ومحيط زيستي كاملا متفاوت بدون تاريخ وشهري كه اكنون هيچ ارتباطي با گذشته اش ندارد  من نمي دانم اين متن را وهم بنامم يا واقعيت چون فاصله بسياري ميان اين دو كلمه مي باشد  فكر مي كنم وضعيت فاصله بين آنان هم خالي از لطف نيست ويك كلمه سوم  كه آن (هم ولد زن) بهتر است
اين سردر گمي مقدس وحسي كه قابل پياده شدن به هيچ متني نيست  شعر است  شعري به زبان آدمي درست عين ظهور يك فيلم سياه وسفيد در تاريكخانه اي وتكميل تدريجي آن

مكانيت شعر/  جنگل سوخته  آيا نمي تواند شهر وهمي وزيباي آن روزهاي آبادان باشد جنگل سوخته  نمادي است از جنگ وخرابه ها وآجر هاي سفالي شهري كه بر پيشاني هركدامشان جاي تير خلاص نشسته است حتي ديوار قهوه خانه ملوان
نشانه ها و بازيگران در هيئت بهايم و شهروندان آن جنگل سوخته

جنگل = محل سكونت + جانداران = شهروندان = شاعر
در حقيقت شاعر اجزا خود را به تشريح نشسته است وبراي كار آموزاني كه در درون يا بيرون شعر او هستند توضيحات مفصلي با زبان شعر مي دهد
جنگل سوخته چگونه جانوران آسوده خاطري را در خود جاداده است تا به راحتي بتوانند استعدادهاي فردي خود را بالفعل  نمايند 0
جنگل محيط زيست جانداران وجانداري روايت گر كه خود شاعر است . همه چيز در پايان اتفاقي كه زود به سراغ شاعر آمده ولذتي پايان يافته از مكان ومحيطي كه شاعر را كلافه كرده است مي افتد 0 دراين محيط جانداري كه معلم است ونمي تواند بي خيال بچه مردم باشد  خصوصيت وكسوت معلمي تنها  تعهد يست كه در اين شعر به چشم مي خورد و خوش نشسته است / خيلي از خصوصيات خلقي جانوران به زيبايي تمام ودر عين حال ايفاي نقش مستقيم وبي واسطه اي در متن مي تازند
آيا اين شعر فرضيه اي به اثبات نرسيده يا رسيده نيست ؟
(وقتي كه درس مي دهم كه كه معلمم احتمالم)
      
ولد زن چه خيابانهاي سوخته اي در خود دارد وسايه ي مبهم ويرانه هاي جنگ در عالم واقعيت وذهن وتراژدي دردناك لين هاي آبدان
تكليف كساني كه در قهوه خانه با هم قليان كشيديم وچاي نوشيديم با جانوراني كه در خودم دارم / احتمال است
يا/ در حالي كه استكان چاي من كنار تكليف قليان سوزان هنوز تمام نشده است
از جمله لحظات خنثي در اين شعر دو سطر بالاست وتنها يك نقطه مكاني براي اعزام لحظات وسنجش ميان افراد وعموميتي كه خصوصيت شاعر درآن هر از چند گاهي حضور دارد وتراژدي دردناك آن سوئيت 31 متري عليرغم پرداخت دوبرابراجاره اي به مالكش باز وسايلش را به كوچه ريختند/ براي لذت بردن بهتر از اين شعر بايد به آبدان سفر كرد تا بداني شعر براي مردم چقدر بي ارزش شده است /(دست بردار از اين در وطن خويش غريب) /  
بعضي ها را رودر روي خودم را با خميازه ي گشاد يك اسب آبي فراموش مي كنم  
چقدر درد آور ودشوار است اسبي آبي براي فراموشي در تو خميازه بكشد شاعر به چه روزگاري رسيده است حتي براي فراموشي چه تاوان سختي پرداخت مي كند كششي است كه به سختي وبا فرضيه اي موفقيت آميز وشايد هم موقتي به اثبات مي رسد يا با چشم كشيده ي روباهي ازپشت شاخ كرگدني نگاه كني / روبه روي بعضي ها با چشم كشيده ي روباه از پشت شاخي كه در كرگدنم دارم نگاه مي كنم /  اينجاست كه شاعر مكاريت خود را با تحكم وقدرت خاصي بيان مي كند عليرغم تمام همراهي ها تا اين لحظه اخطار خود را اعلام مي كند  وحالش از اين مكاريت كه رفتار ديگران در او پرورش داده اند وبه اجبار گاه به آن نوع رفتار تن مي دهد بهم مي خورد


 سلطنت شعري وفخريه هاي قشنگ

بگويم پلنگ من در صحرا ورويا بتازد به پاي آهوهايي كه فكر مي كنند خيلي گريزانند

دراين سطرو شاعر چه حسي نهفته است كه اگر بخواهد با چه اراده اي مي تواند راه را ادامه دهد اجتماع تضادهاي موجود در اين شعر دست به ساخت اثري پرتنوع وكثرت هاي خاصي زده اند  باز در اينجا ترس از بي رحمي پلنگ خود وحس دوستانه ي ولد زني مانع از بوجود آمدن خيلي چيزهاي ديگر مي شود 
استرس
استرسهاي بيروني وتروماهاي ناشي از انرژي منتقل شده در متن مشاهده مي شود كه آن را به سمت وسوي شكوائيه اي مي برد كه ناشي از فضاي جنگل مورد نظر مي باشد

عقابم       بال سايه اش را باز كند روي هوش خرگوشي كه گاهي براي بازيگوشي /به علف زار من مي فرستيد

سرك كشيدن به عقايد ووضعيت معيشتي وزندگي خصوصي وغير شاعرانه او كه اصولا در كشور ماكه  با ارزش گذاري هايي مواجه مي باشد مد شده است او فرزند آدميزاد است  نياز به پرسش بعضي هانيست-  بعضي هاكه با ابهام ودرعين حال سياليت خاصي در شعر حضور دارند ودر شعر هم سرك وار همچون فضاي بيرون شعرحاضر  هستند وظرافت اجراي آن در طول متن كاملا مشهود است /   وقتي خسته ام / حتما شتري در من مرده است كه دارم در خودم به دنبال قبر مي گردم   تمايز جهان معلميت وشاعريت /دوموتوره بودن او/ با غم نان/  شتر هميشه نماد استحكام وخسته گيست وسكوت عجيب آن وآغاز مجدد او بعد از هر خسته گي وبلند شدن باپاهاي محكم فيل/ در آن جنگل گوزن نماد ويا هيئت شاعر است البته شاعر ثانويه يا همان دغدغه اصلي شعر كه گاهي سراغ او مي آيد خوب به اين سطر توجه كنيد / گاهي حين شما شاخ هاي گوزني / در شاخ وبرگ درونم گير كرده بود وبه ادبيات تنم مي زد    اينجاست كه تلنگرها در نمادي غير خود جاي گرفته اند  در كنار تكليف همان چايي كه جايي براي فرار از مافيهاست  باز شعر دست برنمي دارد همان غروب دلتنگ كه غرق شدن خورشيد در شط است تازه ماجرا آغاز مي شود با هم بخوانيم دور كاملا مصرح ودر اينجا دو بعدي وسيكل دو طرفه ي اين سطر را: چه سرخ است غروبي كه در من سرخ پوستي ايستاده با ذهن /ايستاده باشد   ولد زن با تمام بديها وناملايمات جهان را دوست دارد او عميقا با چنگ ودندان به زندگي احترام گذشته كه خيلي كم سطرهاي شعر دچار افسرده گي مي شوند او پاهاي زشت طاووس را پنهان مي كندوتن به زندگي مسالمت آميزي مي زند/  اما من هم بودم/با رنگ هاي بسيار تو   وبخشش عجيبي كه در سطر نهفته است /انعطاف اين شعر گاه مي تواند منجر به عصبيت و شكست شود ولي سير زنجير وار وروايت متفاوت آن اين امكان را فراهم نمي كند حس شاعرانه متن را تنها نمي گذارد وحركت همچنان ادامه دارد

حرف آخر
ولد زن با تمام مقدمه ها وموخره هاي خاص رجعت بسيار ظريفي به پايان شعردارد تمام اجزا او به مرحله اي رسيده اند كه با بارانكي درياي سياه زغال آن همه سطر به راه مي افتد  ماندن در آن جنگل سوخته وزيست با  شعور جانداران كه با طراحي وفرمانبرداري خود شاعر به پايان ميرسد كه  مهره ها را به راحتي واستادي تمام چيده بود وتوحش جانداران را به شكل خوبي اهلي كرده است ازآن همه نوسان ذهني به اين سطر مي رسيم كه وجود عيني در شعر ندارد وفراتر از متن  به دنبال اوست شايد ماندن در جنگل سوخته وپرورش وتحمل  آن همه جانور به اين خاطر اين سطر هاي پايين است :
اما فقط گاهي/ گاهي صداي آواز خواني زني را از شنوائي خودم دارم / فقط گاهي يعني به پيوست وزيدن بادي زني در جنگل آواز مي خواند / گاهي يعني صداي آواز خواني زني در جنگل سوخته مي شنوم /احتمال /دارم /


من به احترام  اين شعر وپايان كاملا انساني اش كلاه از سر مي گيرم

                                     
                                                                        علي الفتي /8/12/85
                                                                               
 


 

له ده فته ر (سایر بایرانه )

شيعر

شيعر تيوه ني چوه بو
وه ختي ت ته مام قسيه يل وه تيود و
                                                  چيود
يا له جي تره ك
واران له جي م
له بان شان كه س تره ك كوته ل كو خوه ي كرديودو چيود
شيعر دي چوه س
چوار كه ليمه سه رد سر له ماليگ
                                             ت له تي نه يود
 
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‍
( ها له هيورم  وه تي
شيعر له شوني پاگري گ
هيوچ قسيه ي ئه راي وه تن نه ياشتيود
ئيرنگه    م        ده س له پا شور تر             سرو كور
چه وه ري يه مه گ شيعري بنويسم)

 


خوينالي                                (ئه راي له تيف هه لمه ت)


باپيرم باوگي وه ده سه يل خوه ي نايوده  قه ور
باوگم باپيرم وه ده سه يل خوه ي ناده قه ور
خوه م باوگم وه ده سيل خوه م   نه مه قه ور
امانگ يه كي نيه تام وه ده سه يل خوه ي به نه يده قه ور

م ئه وقه ره مردمه  گ توا م  زينيه و بوم
 م وه ده سه يل خوه م مناله يل بانان نامه سه قه ور

ئاي    ِمنِ  گه رجه  بايه وه ده سه يل  خوه م به نه مه ده قه ور
  
 
قاقه زي ئه راي شيعر وه تن ئاگر خوه ي دا

هه يه گ بايدن
م له جي ت ري كه م
ت له بان ده سه يل م په ري خه و بكه
م  بنچينه م و چه ويل ت ره سي
سانه گان له ريو ده س ت نيوسم و
له ليان چمه وبان
له ئيوارانيگ ساساني
ئه و ده رساته گ م
سه رباز بان تاق تنم
له خوه ر وه شتاني تاق وه سان
ده فه ده فه يگ  جيه لاد گريدو
لواي لو شيرن له چگه گاند به سيده و
م له ئه سفار ئه ربه ئه
يا له حاشا كردن عشقد گ ئاگر بچوده لي
چليار بي ده نگي گم
تا ديوه ته لي ده م خرييگ
هه رشه و  ده مي تام ئاو ده يد   

له کتاو گه رمه شین


ـ خه ني له بان چيخه و...
دلي نيه هَه لايدن مانگو هَه ساره ئمشه و
هَه نجانيه ده ريونم تيخِ پَه ژاره ئمشه و

نه جي منه نه جي تِ به و تا بچيمن هَه ي دل
كه س خولكمان نيه كه يدن دي له ي شه واره ئمشه و

سه روينه گه د خه ريده بريايه سيون باوان
ِبريوه كه نينه نازار له ي سيو دَه واره ئمشه و

چيخي چنيمه ئمشه و و گيس شور چه و مه س
خه ني له بان چيخه و ته رمِم سِواره ئمشه و

نه بو گول باخيي تي نه شاقَه ي كهَ وكِ كهَ ل وه َز
تِف له وَه هار بي تِ تِف لهَ ي شه واره ئمشه و
پاييز 84. كرماشان

ـ واران
بوار واران له مالان گه رمه شينه
سوارو سَه ر سِواران له يره چينه

دَه وار ئَه ل دامه تا دِژمن نَه زاني
له سه ر گوناي نَه مامان گوولِ خوينه

خودا هاوار له ده س ئي ئاسمانه
له پرشَه ي خوين گه لاي داران ره نگينه

هَه زار خه رمان له گيس بريايه له يره
چِمان مه رگِ ئه زيزِ بيستيونه

بوار واران هَه لاجم هه ر خوه دي خوه د
هه خوه د زاني چِ ده ردي ها له سينه
زمسان 77. ئه ه واز

ـ ئاگر
يَه بو كزِ گيسِ كيه ئاگر چيه له مالِ كي؟
حَه يفه خودا ئاگر بچو له زِلفوو هيورده خالِ كي ؟

لا لا له شوني جه م بكه م تاگه رتِ نه يونيده ي وه چَه و
تاگه ر گونا بارِد نه كه ي زامه يل زنج چالِ كي ؟

پشتِ چِنار مِ چَه مي چيو يهَ ي گوچان ئَه رجِني
بو ئاگرِ ميه خَه ك چوه كهَ ي هي رو له ژيرِ بالِ كي؟

خِنيه دِواره بهَ ش بِكه ن له ناو ئازه ويل ئيل
تا ئاگر تِره ك نه چو ئه مشه و له شون سالِ كي؟

بيل تا بِسزيه م ئاو وه دَه س تيه ني تره ئاگر له ئاو
له شون ئيساي بي برا مَه ريه م بِچوده مالِ كي ؟
زمسان 84. كرماشان

عین بغض تلخ دلگیران شدم

نفس های خشک احمد عزیزی در اتاق شیشه ای بیمارستان کرمانشاه

در اندوه اند کوچه های سرپل ذهاب برای جوان بیست ساله ی سی سال پیش آن شهر و . . . . . . .هیچ بهتر است سکوت کنم  تا به کسی بر نخورد

تاریخ ناگفته های بسیاری درباره ی او دارد بی شک احمد از بزرگان ادبیات فارسی خواهد بود وافسوس من این است که نسل ما بهره ی چندانی از احمد وشعرش نبرد

او یک خط سومی است

 

مرغ سياه هميشگی


پير پيراهن من با چهره‌ای نور خورده كه كودكی بيش نيست
در پيراهن‌های پير من
خيره به نيمرخ تاريک و روشن
در بوی عرق‌های مردانه

زير بغل‌ام را بگير ببر بدور از شهر مرا
شيخ من نمی‌توانم بچرخم
در اين خانگاه كوچک
حلقه دور خودش می‌چرخد
در دف‌های دست دست‌های دف

يك هو بيشتر ندارم در گلو
در گلوگاه گلوی من ياغی تنها با اندوهی ايستاده و از دور
صدای گوشش هوشش را برده است

خالو قربان‌ات بروم اين ميدانچه چقدر صدا می‌‌دهد
اين امواج سرگردان از كدام منبع انرژی‌‌اند
اين دراويش خواب نما
و عروسكی كه كوك شده دور خودش می‌چرخد
كاش بدنام نمی‌شدی‌ايم تو بايد به هوش باشی
با تركه‌ات به من بزن
حالا برای لج كردن ياغی برقصيم. رقص پشت پا:
پای راست پشت پای چپ ـ پای راست ـ زانوی پای چپ
در گلو قبرزنی است كنار چشمه‌ی بزاق من
و تنها با اندوهی ايستاده‌ام
ازدور رقص مردانه‌ی زن‌های روستايمان را می‌بينم
اي مادر دوباره كولم كن ببر مرا بيرون از
نيزارهای نظر كرده‌ی ايل
انگشت زن‌ها هميشه اشاره بود براي نشان دادن پسر ديوانه‌ی تو
و چه اشتباهی است ريختن آب سماور روی زمين آن شب ماه گرفته



پری‌های سوخته
آن نيمه شب در بخش سوختگی بيمارستان بوعلی
در ضجه‌هايشان نفرين بود
و چوب مقدس روی شانه‌ام شكست
ديگر هر چه مرا كول كنی
ببندی‌‌ام به ساقه‌های نی
بريزی روی صورتم آب سوره‌ی جن
بر نمی‌گردم مرا بگذار برو


جن زدگی جدی است